روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

یک شعرِ ناز !

دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

 
پیش نوشت :
بدون شک خواندن شعر یکی از کارهاییست که روح آدم را به هیجان می‌آورد ؛ لا اقل درمورد من اینطور است ؛ شعر که می‌خوانم پنداری نوزادی هستم که در آغوش گرم پدر فشرده می‌شود !
شعر زیر یکی از دل انگیز ترین و ناز ترین شعر هاییست که تا به امروز خوانده ام ؛ دوست داشتم شما را در حال خوب خودم شریک کنم .



رفته بودم دکتر
مردک دیوانه
مثل من شاعر بود
گفت حالت خوب است؟!
من از او پرسیدم
دکتری آیا تو؟!
رنگ رخساره ی من
حالت چهره چطور؟
برق چشمانم چی؟
همگی نرمال است؟
گفت حالت خوش نیست...
دفترش را باز کرد
نسخه را آغاز کرد
صبح ها یک غزل ناب بخوان
ظهرها قبل اذان
یک دو بیتی کافی است
عصرها سعدی و حافظ که بخوانی
با دو فنجان چای یا قهوه ترک
قبل تاریکی روز
رنگ رخساره عوض می گردد
حالت چهره ولی دست تو نیست
عاشقی آیا مرد؟
دکتر از من پرسید
من نگاهش کردم
و نمی دانستم
پاسخ سخت سوال ساده را
گفت قبل از خواب باید بنویسی
هر شب
و به موسیقی ایرانی اصل
گوش جان بسپاری
جان مریم خوب است
یا بهار دلکش
کلا اثار بنان هم عالی ست
برق چشمانت هم
ساده درمان می شود
دوستانت را ببین
گل بگو گل بشنو
و به اندیشه ی پنهان درونت
هدیه کن یک گل سرخ
و کمی دورتر از باغچه ی خانه ی خود
تک درختی تو بکار
و حواست باشد
که رهایش نکنی
نگذاری که بگیرد آفت
من کمی گیج شدم
دکتر اما خندید
به گمانم فهمید
من دیوانه چو او
شاعری در به درم
که اگر صبح شود
یا نسیمی بوزد
و دعایی نکنم
یا که خورشید سلامم بکند
و جوابی ندهم
بی گمان می میرم
نسخه را برداشتم
مو به مو و خط به خط
پیش رفتم تا شعر
پیش رفتم تا دوست
پیش رفتم تا گل
دو سه روزی که گذشت
حال من بهتر بود
تو چرا غمگینی؟
تو مگر شعر نمی خوانی دوست؟
صبح ها یک فنجان
غزل تازه ی سعدی
قبل خواب
شعر نو از سهراب
شک نکن یار عزیز
کمتر از یک هفته
دهد این نسخه جواب
نسخه باشد از من
از تو یک همت ناب
"مسعود معظم جزی "

  • ۹۶/۰۷/۱۰
  • زینب رمضانی

نظرات  (۳)

  • دوست؛ دوست داشتنی تو
  • سلام زینب جونم
    خانمی عباسی میگفت شعر روح ادم و لطیف میکنه
    خیلی با شعرت حال کردم
    پاسخ:
    سلام دختر زیبای غزل‌ها :)

    شاید عجیب باشه ولی وقتی داشتم این پست رو روی وبلاگ میذاشتم حرف خانم عباسی یه گوشه‌ی ذهنم بود

    خوشحالم که خوشت اومده عروس خانوم ❤❤
  • سینا شهبازی
  • چقدر این شعر به دلم نشست.
    با اینکه از شعر خوشم میاد ولی نیم‌دونم چرا تا حالا خیلی براش وقت نذاشتم.
    این یکی ولی فوق‌العاده بود. به قول دوستان کیفور شدیم.
    راستی شعر "من به یادت هستم" مسعود معظم رو هم خوندم، خیلی کِیف کردم. گفتم لینکش رو بذارم که اگه نخوندی، بخونیش. اگرم خوندی، دوباره بخونیش :)
    http://shereno.com/58070/52653/421908.html
    پاسخ:
    سپاس بیکران سینای عزیز :)

    مرسی که اینقدر خوبی دوست وبلاگ‌نویس من !
    راستی گفته بودم که توی نوشتن پیشرفت محسوسی داشتی ؟ همینجوری پر قدرت ادامه بده ...
  • لیلا موسوی
  • زیبــــا بود....... 
    پاسخ:
    چشمات زیباست بانو ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی