روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

صدای قلب

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۹ ب.ظ


تمام امروز را از دل درد به خودم می‌پیچیدم، دقیقا مثل کسی که مار او را زده باشد؛ هر چند دقیقه یکبار برای چند لحظه  آنقدر دردش زیاد می‌شد که گمان می‌کردم الان است هیبت رعنای جناب عزرائیل جلوی چشمم سبز شود و جان از تنم به در برود .

سرم آنقدر گیج می‌رفت که به سختی جلوی چشمم را می‌دیدم و به محض اینکه سعی می‌کردم روی پاهایم بایستم، مثل درختی که با تبر به ریشه‌اش زده باشند پخش زمین می‌شدم .

امروز واقعا فکر می‌کردم قرار است بمیرم، به خصوص یکی از دفعاتی که دردم اوج گرفت یک جور خاصی نگاه خواهرم کردم که انگار اوهم فهمید خبری است و دردانه خواهرش درحال احتضار است، چون یک جور عجیبی دوید سمتم و محکم گونه ام را بوسید .[ معمولا از این کارها نمی‌کند !]

کمتر از یک ساعت است که این دل‌دردِعجیب کمی آرام شده است . همین چند لحظه پیش بود که داشتم فکر می‌کردم اگر آن لحظه می‌مُـردم دلم می‌خواست قبل از مرگ چه حرفی بزنم؟ وصیت و نصیحت و حرف‌ناگفته ام چه بود؟

دوست داشتم اگر مردم دیگران وقتی خاطره‌ای از متوفای محترم[ یعنی بنده !] روایت می‌کنند چه بگویند ؟

فکر کنم اگر حرفی باشد که بتوانم آن را بگویم  و بعد پرونده‌ی نوشتن و یا حتی حرف‌زدن! را به طور کلی ببندم، آن حرف و صحبت چیزی به جز«صدای‌قلب‌یک‌آدم» نمی‌تواند باشد .

من به اندازه‌ای به این صدای‌قلب معتقدم که حاضرم بخاطرش بمیرم ! عمیقا معتقدم بسیاری از ناکامی ها و عدم رضایت از زندگی بخاطر همین بی‌توجهی به صدای‌قلب باشد .

فکر می‌کنم کسانی که به هزارو یک دلیل صدای قلبشان را نمی‌شنوند و یا اگر می‌شنوند نادیده‌اش می‌گیرند، هیچ‌وقت طعم شیرین رضایت و لذت  را در زندگیشان نمی‌چشند و فقط زنده‌مانی میکنند و نه زنده‌گانی !

بگذارید یک مثال بزنم :)

روزهای اولی که وارد دانشکده شده بودم از دوستان شنیدم که به تازگی یکی از پسر‌های‌مکانیک تغییر رشته داده و الان مهندسی‌کشاورزی میخواند ! همه‌ی کسانی که این خبر را شنیده بودند متفق‌القول معتقد بودند که پسرک عقلش را از دست داده و احمق است، وگرنه آدم عاقل مکانیک را رها نمی‌کند و بیاید کشاورزی بخواند.

حتی یکی ازهمکلاسی هایم که گویا خیلی دلش می‌خواسته مکانیک قبول بشود می‌گفت : خدانکند پیدایش کنم وگرنه با سر می‌روم توی شکمش پسره‌ی بی لیاقت کودن را ! 

یک مثال دیگر هم بزنم !

موقع انتخاب رشته‌ی دبیرستان بود، توی مدرسه یک دختر بسیار درسخوان بود که اکثر بچه‌ها بخاطر همین خیلی‌درسخوان‌بودن و کمی چای‌شیرین‌بازی‌هایش با او کارد وپنیر بودند و بعید نبود اگر فرصتی دست می‌داد کارش را یکسره کنند و شکمش را سفره !

تقریبا همه مطمئن بودیم که مهتاب هم مثل بقیه‌ی به اصطلاح بچه‌زرنگ‌ها یا برود ریاضی و یا تجربی بخواند، اول سال تحصیلی بود، همان کلاس دوم، خیلی با مهتاب رفیق نبودم ولی از دور سلام وعلیکی داشتیم ! توی مدرسه که سراغش را گرفتم شنیدم رفته هنرستان  ! 

آنموقع هم همه گفتند لابد موقع انتخاب رشته، یک «چیزی» زده وگرنه آدم عاقل همچین حماقتی نمی‌کند !


خب فکر کنم به غیر از دومثال بالا که خودم از نزدیک درجریانشان بوده‌ام نتوانم مثال بهتری برای گوش‌دادن به صدای قلب بدون توجه به صداهای مزاحم بدهم !

به نظرمن آن پسرک به ظاهر احمق و دوستم مهتاب جزو پرجرئت ترین آدم های دنیا هستند چون لااقل می‌دانند با خودشان چندچندند و به قول بچه‌ها فازشان معلوم است .

و عمیقا معتقدم شانس کامیابی و موفقیتشان توی این دنیای هرکی-هرکی از بقیه کسانی که همینجوری یلخی دنبال دکتر و مهندس و وکیل و وزیر شدن رفته اند، بیشتر است .

حتی اگر به آن افق هایی که توی ذهنشان هست هم نرسند لااقل طعم شیرین تصمیم گرفتن و مستقل و آزادانه فکر کردن را چشیده اند واز همه مهمتر اینکه حال دلشان خوب است.

حتما شماهم این قسمت آیه را بارها و بارها شنیده اید :

فتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ

من زیاد این آیه را باخودم تکرار میکنم ، هروقت حالم خوش نیست و فکر می‌کنم باسر توی دیوار رفته ام این را برای خودم می‌خوانم و یادم می‌آید من همان بنده‌ای هستم که خدا رویم سرمایه گذاری کرده و بعد از اینکه مرا آفریده کلی با خودش ذوق کرده .

همانی هستم که خلیفه‌الله نامیده شدم پس یاس و ناامیدی معنا ندارد! 

خدا توی دل هرکسی یک گنج بزرگ قرار داده، گنجی که باید گشت و پیدایش کرد و وقتی پیدا شد آدم را ثروتمند و قدرتمند و عزتمند می‌کند .

خداوند مارا نیافریده که فقیر و نادان و حقیر زندگی کنیم، ما آفریده شدیم تا خوب زندگی کنیم همانطوری که لیاقتش را داریم .

تنها کاری که این وسط باید بکنیم این است که بگردیم و بگردیم و بگردیم تا گنجمان را پیدا کنیم، گفتن ندارد که توی چنین مسیری که آخرش پیروزی و عزت است ناامیدی معنا ندارد .

وتنها چیزی که این وسط کمک می‌کند گنجمان را پیدا کنیم صدای قلبمان است، همان چشمه ای که می‌جوشد و بالا می‌آید و روح تشنه‌مان را سیراب می‌کند.

حالا فکرش را بکنید !

احمقانه ترین کارممکن این است که بزنیم توی دهن صدای قلبمان و گوشمان را به دهن مردمی بدوزیم که یک سردرد معمولی شان از مرده و زنده‌ی من و شما برایشان مهم تر است .

اگر می‌گویند دکترشدن خوب است و صدای قلبمان می‌گوید تو باید یک فروشنده‌ی ماهر بشوی، صدای قبلمان را خفه کنیم و همینجوری صرفا بخاطر حرف بقیه خودمان را به آب و آتش بزنیم تا مثلا دکتر بشویم .

اصلا منظورم این نیست که دکتر شدن بد است ولی حرفم این است که هرکاری که صرفا بخاطر جلب رضایت عموم انجام شود و رضایت درون درآن دخیل نباشد نه تنها حماقت محض است بلکه نشان از این دارد که هنوز هیچ چیز از زندگی نفهمیده ایم و چنین تصمیم به لعنت خدا هم نمی‌ارزد .

بیایید با تمام وجود به صدای قلبمان گوش بدهیم و کاری را انجام بدهیم که فکر می‌کنیم درست است، آدمی اصل است که خودش بعد از اینکه حسابی دودوتا چهارتا کرد برای خودش تصمیم بگیرد، آدمی اصل است که بگردد و هدیه‌اش را پیدا کند تا لااقل بفهمد چرا خدا این چنین بعد از آفریدن ما خوشحال شد .

حرفهایم هنوز تمام نشده ولی فکر می‌کنم دیگر بهتر است چیزی نگویم .

درخانه اگر کس است یک حرف بس است ... 



پی نوشت :

قبل از خواب به صدای قلبتان گوش کنید ❤

  • ۹۶/۰۷/۱۹
  • زینب رمضانی

نظرات  (۴)

زینب رفیق توانای من....
امشب که متنتو میخونم  خیلی دلگیرم,اما متنت رو که خوندم باعث شد این احساس خستگی روحیو کنار بزارم و مسیر خودمو پیدا کنم واقعا مرگ نزدیکه و 
راه طولانی...
آخر سر هم باید بگم رفیق ماحالا حالا ها بهت نیاز داریم,خدا نکنه بلایی سرت بیاد نازنین دخت.
  • دوست؛ دوست داشتنی تو
  • سلام زینب جون....
    منم از این ادم ها دیدم!!!!!و خیلی خوشم میاد ازشون.....

    مثل همیشه عالی..و امیدوارم هیچ وقت درد و مریضی نبینی و سالم و تندرست باشی
    پاسخ:
    مریم گلم ::) قربونت برم 

    تو خودت هم یکی از همین آدم‌هایی که به صدای قلبشون گوش میدن
    تو جرئتشو داشتی که به عشق زندگیت بله بگی و زندگی تازه ای رو شروع کنی 

    امیدوارم زندگیت پرازعشق و لبخند باشه
    زندگیت سبز سبز
    زینب عزیزم امیدوارم عذر مرا بپذیری که چند روزی است سری به رفیق دوست داشتنی ام نزده ام... .
    وامیدوارم که بهتر بهتر بشوی....
    ودرمورد قلب وصدای قلب باتو موافقم هر چند که خودم باتوجه به مصالح تصمیم گیری کرده ام....
    پاسخ:
    زهرای گلم :) هنوز هم که هنوزه وقتی اسم «نطنز» ، «مصطفی» ، «سایت» ، «راکتور» رو می‌شنوم یاد تو و تعلق خاطری که به شهید احمدی روشن داشتی می‌افتم .

    رفیق دوست داشتنی و همیشگی من !
    همراهی تو باعث میشه که پرقدرت تر ادامه بدم 
    امیدوارم توی مسیری که با مصلحت اندیشی انتخاب کردی با گوش دادن به صدای قلبت حرکت کنی چون هرآدمی توی سفر زندگیش مجبوره انتخاب هایی داشته باشه که بر خلاف اون چیزی هستند که قلبش میگه

    برات یه دنیا شادی و سلامتی و رضایت از خدا میخام
    امیدوارم ترنم دل انگیز شادی و موفقیت همواره توی زندگیت طنین انداز باشه
  • امیر حدیدی
  • زینب جان اول اینکه از متنت بسیار خوشم اومد
    دوم اینکه امیدوارم حالت بهتر شده باشه و همیشه همون زینب خانم شاداب و سرحال باشی
    سوم اینکه شاید باور نکنی من متناتو که میخونم دفتری که به تقویت زبان فارسی اختصاص دادم جلوم بازه و عبارت هایی که بکار می بری رو می نویسم . مثل چای شیرین بازی و کارد و پنیر بودن و هیبت رعنا ! 
    پاسخ:
    امیر عزیزم 
    اول از همه خیلی خوشحالم می‌کنی که متن هامو می‌خونی ، باعث افتخاره

    دوم اینکه خدارو شکر الان کمی بهترم ولی فکر کنم باید در اولین فرصت برم دکتر

    سوم اینکه واقعا ؟؟؟؟؟
    خیلی ذوق زده شدم !! چه کار جالبی ::)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی