روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

معرفی کتاب / کافه پیانو

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۰ ب.ظ

                                          

پیش نویس : پیش از این از تصمیمم برای معرفی کتاب برایتان گفته بودم ؛ ’ کافه پیانو‘ دومین کتابی است که قصد دارم در ادامه‌ به شما معرفی کنم . لازم به ذکر است دراین معرفی تنها تجربه‌ی شخصی خودم از مطالعه‌ی کتاب را بیان خواهم کرد و از ذکر مواردی همچون قیمت و نشر و ... خودداری می‌کنم .



از اولین باری که اسم این کتاب به گوشم خورد تا وقتی که از کتابخانه‌ی دانشگاه به امانت گرفتمش مدت زیادی نمی‌گذرد ؛ فکر کنم اولین باری بود که به وبلاگ دوست یزدی خوش ذوقم ’ سینا شهبازی ‘سر میزدم که پست او درباره‌ی این کتاب را مطالعه کردم ؛ راستش آنقدر با ذوق و اشتیاق درباره‌ی کتاب نوشته بود که دهانم آب افتاد و تصمیم جدی برای مطالعه اش گرفتم .

دیروز که به کتابخانه‌ی دانشگاه رفتم با اینکه سیستم جستجوی کتاب از کار افتاده بود ولی تمام مساحت کتابخانه را با دوپای مبارک طی کرده و دانه دانه کتاب ها را وارسی کردم تا بالاخره کتاب مورد نظر را پیدا کردم .


به خانه که رسیدم همان اول شب از شدت خستگی بیهوش شدم ولی از شدت ذوق و هیجان همان ابتدای روز ساعت چهار و پنج [ قبل از بیدار شدن خروس‌ها ] بیدار شدم و خواندنش را شروع کردم !

حتی همانطور کتاب به دست راهی دانشگاه شدم طوری که توی مسیر چند بار نزدیک بود دست و پایم به هم بپیچد و با مغز روی زمین بیفتم .

خوش شانس بودم که کلاس اولم کنسل شد و تا یک سوم کتاب را در همان دوساعت خواندم ؛ دوساعت بعد را که قرار بود به مطالعه‌ی فیزیک بگذرد را هم نتوانستم حواسم را جمع کنم و همینطور زیر زیرکی مشغول بودم .

ساعت حدود یازده بود که ناغافل دیدم به صفحه‌ی آخر رسیده ام ! بعدش هم آنقدر از محاسن کتاب و جریان بی همتایش گفتم که همکلاسی ام کتاب را از دستم قاپید و گفت من هم باید بخوانمش !


خوبیِ کتاب این بود که خیلی خوب پیش می‌رفت و اتفاقات روزمره‌ی یک مرد معمولی را به طرز هنرمندانه ای توصیف می‌کرد ؛ حتی دربیان احساسات قلبی [ که به سختی به کلمات می‌آیند !]  هم تا حد بسیار خوبی موفق بوده است .


فقط طی کتاب از اصطلاحاتی استفاده شده بود که فکر می‌کنم اگر قرار باشد روزی بخشی از کتاب که شامل آن اصطلاحات باشد را برای جمع بخوانم بعد از پایان جلسه دیگر روی ماندن در جلسه و نگاه کردن توی چشمان حضار را نداشته باشم .


موقعی که این کتاب را مطالعه می‌کردم کمی به یاد بوف کور و کمی هم بیاد ارمیا افتادم ؛ چرایش را خودم هم نمی‌دانم ! فقط گفتم که درجریان باشید .


نویسنده‌ی کتاب هم آن را به هولدن کالفیلد تقدیم کرده است .[ یادم باشد درمورد ناتور دشت هم یک پست مجزا بنویسم !]



پی نوشت :

خودم هم می‌دانم که نوشته ام اصلا شبیه نوشته های معرفی کتاب نبود ولی انگار اینطوری نوشتن درمورد کتاب ها اثربخش تر است .

  • ۹۶/۰۷/۱۲
  • زینب رمضانی

نظرات  (۳)

  • زهرا شریفی
  • سلام
    احیانا دلت یدونه گل گیسو نخواست؟
    پاسخ:
    سلام زهرای عزیزم ❤  
    آخ که چقدر دلبری های گل گیسو رو دوست داشتم
    دختری که کپی برابر اصل مامانش باشه خواستنیه ... منم دلم خواست :)
  • دوست؛ دوست داشتنی تو
  • سلام زینب خانمی امیدوارم این کتابو پیدا کنم.......
    پاسخ:
    قطعا زهرائیه کتابو داره 
    اگه نداشت برو کتابشهر 

    فکر کنم توی کتابفروشیای پشت پاساژ سیروس هم بتونی پیداش کنی
    اصلا بگو آقاتون برات بخره :)
  • سینا شهبازی
  • زینب عزیز، دوست خوبم
    از ابراز لطف و محبتت بی‌نهایت ازت ممنونم.
    هنوزم متعجبم که چطوری به این سرعت این کتاب رو تموم کردی. چقدر خوشحالم که این کتاب رو دوست داشتی.
    راجع به آن اصطلاحاتی هم که گفتی، باهات موافقم. ولی وقتی می‌خواستم این کتاب رو بنویسم، اینقدر شیفته‌اش بودم که حیفم اومد خوبی‌هاش رو فدای این یه مورد بکنم.
    ناتور دشت یا ناطور دشت رو هم هنوز نخوندم. حتی هنوز نفهمیدم کدوم سبک املایی درسته. اصلاً درست و غلط داره یا نه؟ برای همین خیلی دوست دارم روایت رو تو از این کتاب بخونم. شاید ترغیب شدم زودتر از موعد، بخونمش.
    پی‌نوشت: چقدر خوبه که تو هم داری منظم می‌نویسی. خیلی خوبه آدم توی این مسیر، احساس کنه یه همراه با خودش داره :)
    پاسخ:
    سینای عزیز :)

    از مطالعه‌ی کتاب خیلی لذت بردم 
    ولی فکر نکنم بار دیگه بخونمش ...

    ممنونم از لطفت ؛ از همون روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم مصمم بودم که منظم بنویسم 
    خوشحالم که توی این مسیر لذت بخش دوستای خوبی شبیه تو پیدا کردم 

    تنت سلامت پسر ❤

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی