روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

معرفی کتاب / ناطور( ناتور) دشت

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۳ ب.ظ


                        

پیش نوشت : 

خیلی دلم می‌خواست شبیه این متن های عصاقورت داده‌ی سایت‌های معرفی کتاب ، کلی کلمات زیبا و موزون و کلی اسم و رسم و نقد و تحلیل از کتاب سرهم کنم وآخرش بگویم که ’ کتاب بسیار وزین و زیباییست ، بخوانیدش !‘ ولی بیشتر دلم می‌خواهد کتاب را طوری معرفی کنم که دوست داشتم به خودم معرفی شود؛ راستش برای من بیشتر از آن که انتشارات کتاب و اسم و رسم و تاریخ اولین چاپ و این خزعبلات مهم باشد ، حالِ خوبی که بعد از تمام کردن و بستن یک کتاب به آدم دست می‌دهد مهم است . البته اینکه از چه طریقی با کتاب آشنا شوم هم مهم است ، مثلا وقتی اسم کتاب ’ناطوردشت‘ را درکتاب ’سرلوحه‌ها‘ خواندم فکر کردم باید یکبار دیگر بخوانمش ! 






اولین باری که ناطور دشت را خواندم خیلی کیف کردم ولی نمی‌دانم چرا حس کردم رغبتی ندارم برای بار دیگر بخوانمش و گمان کردم با همان یکبار خواندن پرونده‌اش بسته می‌شود ولی انگار از آن کتاب هایی بود که کَک به تنبان آدم می‌انداخت و وادارش می‌کرد چندین بار دیگر بخواندش .

فکر کنم این بارِ چهارمی بود که ناطور دشت را می‌خواندم ، خواندنش لذت بخش بود ! فقط بعضی جاها بعضی چیزها را طوری واضح توضیح داده بود که آدم از خودش شرمش می‌شد .

این هم یکی از کتاب هاییست که فکر نکنم بشود با صدای بلند توی یک جلسه‌ آن را خواند ؛ ولی به هر روی فکر کنم خواندنش بهتر از نخواندنش باشد علی الخصوص اینکه این رمان توی لیست صدتایی رمان های پیشنهادی رضاامیرخانی هم قرار گرفته است !

ناطور دشت [ ناطور(ناتور) = نگهبان ] اثر نویسنده‌ی آمریکایی ج.دسالینجر است . 

داستان آن از زبان پسر شانزده-هفده ساله‌ی باهوشی بنام ’’هولدن کالفیلد“ روایت می‌شود و ماجرایی را روایت می‌کند که فقط بخشی از زندگی هولدن را تشکیل می‌دهد . در ابتدای داستان اینطور به نظر می‌رسد که هولدن در یک مرکز درمانی بستری است و دارد وقایعی که اورا به اینجا رسانده را برای کسی تعریف می‌کند .

[جالب است بدانید که کتاب ’ کافه‌پیانو‘ هم به هولدن کالفیلد تقدیم شده است!]

در ادامه‌ی داستان می‌شو فهمید که هولدن چجور آدمی است و چه کارهایی را در زندگی عادی اش تجربه می‌کند ؛ مسیری که هولدن می‌پیماید شاید خیلی برای افرادی شبیه من که نوجوانی قانونمندی را تجربه کرده ایم قابل لمس نباشد ولی قطعا در هر جامعه ای می‌شود معادلِ‌تغییریافته‌ی او را مشاهده کرد .

سیگار، مشروب ، رابطه با زنان‌ِهرجایی ، مهاشرت با دختران بی قید و ... نمونه‌ای از چیزهایی هستند که هولدن به واسطه‌ی قدبلند و تارهای سفید لابه لای موهایش که سن واقعی اش را مخفی میکنند و پول‌توجیبی قابل توجهی که خرج تفریحاتش را تامین می‌کند تجربه می‌کند ، چیزی که ابدا برای نوجوانان هم‌سن و سال من طبیعی و نرمال نیست .

اصطلاحات دلچسب هولدن و طرز فکر بامزه اش و همچنین رک و راست بودن و صداقت او باعث می‌شود که خواننده بی وقفه به خواندن ادامه بدهد و با شوق صفحه به صفحه به پیش برود .

چقدر دلم می‌خواست برای یک روز هم که شده با هولدن در کوچه های نیویورک قدم می‌زدم و باهم کلی پرت و پلا می‌گفتیم و خاطره‌ی دیوانگی هایمان را برای هم تعریف می‌کردیم ، بعدش محکم روی شانه اش می‌کوبیدم و می‌گفتم :«هولدن عزیزم ! تو فوق العاده‌ای پسر »

شاید هم دعوتش می‌کردم بیاید اصفهان و یک فلافل تند دونانه مهمانش می‌کردم و بعد می‌رفتیم سی و سه پل را نشانش می‌دادم :)


قسمتی از کتاب :

موقعی که دست از رقص کشیدیم و برگشتیم سر جامان من تقریبا عاشقش شده بودم . زن‌ها اینطوری اند ، هروقت کار قشنگی می‌کنند آدم عاشقشان می‌شود .

هرچند هم که قشنگ نباشند ، هرچند هم که احمق باشند آدم عاشقشان می‌شود و دیگر حواسش را نمی‌فهمد ؛ خدایا این زن‌ها آدم را پاک دیوانه می‌کنند .


پی نوشت :

اگر کتاب را خواندید نظرتان را به من بگویید ، خوشحال می‌شوم !


  • ۹۶/۰۷/۱۸
  • زینب رمضانی

نظرات  (۱)

  • سینا شهبازی
  • زینب جان،
    چقدر سبک زوایتت از کتاب رو دوست دارم.
    چه جالب که گفتی نمی‌شه توی جمع خوندش. با این حساب، فهمیدم بهتره هرچی زودتر این کتاب رو بخونم، البته باید چندماهی رو صبر کنم تا تعطیلات بخوره و برم یزد تا کتابم رو با خودم بردارم.
    امیدوارم تا آخر سال فرصتی دست بده که کتاب رو بخونم. مطمئن باش بعد از خوندش، حتماً نظرم رو بهت می‌گم دختر خوب.
    پاسخ:
    سلام سینا جان :) دوست خوش‌ذوق من !

    فکر کنم لازم نباشه تا تعطیلات صبر کنی، کتابخونه‌ی دانشگاه باید کتاب رو داشته باشه :)
    اگه اراده کنی و هرشب لابه لای کارهات ده دقیقه کتاب رو بخونی فکر کنم ده دوازده روزه تمومش کنی 

    چند روز پیش با مامانم بحث بود که چرا نویسنده‌ها توی کتاب ها و آثارشون پرده دری می‌کنن !؟ فکر کنم صحبتمون حدودا یک ساعت طول کشید و آخرش هم به نتیجه‌ی خاصی نرسیدیم
    مامانم می‌گفتن که بهتره اگر قراره موضوعی روایت بشه بهتره‌ که توی لفافه بیان بشه و نه اینجوری واضح و دقیق !
    شاید من خیلی پاستوریزه ام که نمیتونم بعضی قسمت های کتاب رو بلند بلند برای بقیه بخونم 
    این مشکلی بود که با کافه پیانو ، ناتوردشت و الان هم با بادبادک باز دارم
     .ٔ

    امیدوارم از مطالعه‌ش لذت ببری
    بابت توصیه های نگارشیت هم ممنونم 
    من زبان‌فارسیم هیچ‌وقت خوب نبوده ....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی