روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

معرفی کتاب / بادبادک باز

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۲۹ ب.ظ


پیش نوشت :

درست یادم نیست کی‌ بود ولی یکبار قبل از به صدا درآمدن زنگ آخر مدرسه با دوستان دورهم نشسته بودیم و از هر دری حرف می‌زدیم؛ یکی داستان عاشق شدن برادرش را می‌گفت، یکی از بیماری مزمن مادرش، یکی از مانتوی زیبایی که به تازگی خریده بود ودیگری از حال و هوای شهرشان .

نیم ساعتی به پایان ساعت‌رسمی‌مدرسه مانده بود وهمه مان رسما بیکار بودیم، حس وحالی هم برای درس نمانده بود.

دست دوستم زهرا [ دوست زیبای افغانستانی ام که قبلا اینجا درموردش نوشته‌ام ] را گرفتم و گفتم:«بیا بریم کتابخونه! فکر کنم کلیدش دست فرشته باشه!»

دست هم را که گرفتیم و از کلاس بیرون آمدیم یکدفعه برگشت و گفت:«راستی زینب ! بادبادک باز رو خوندی ؟» 

گفتم که نخوانده ام و اصلا تا حالا اسمش را هم نشنیده ام، با شوروشوقی که تا آنموقع ندیده بودم گفت:«نویسنده‌ش افغانیه ! خیلی کتاب خوبیه ! حتما بخونش !»

سری تکان دادم و رد شدم، یادم نمی‌آمد بعدش چه شد، نمی‌دانم به کتابخانه رفتیم یا نه ... 

از آن روز فقط یک اسم به یادم مانده بود، ”بادبادک باز“

چندماه بعد از آن روز یکبار بادبادک باز را از کتابخانه‌ی مدرسه امانت گرفتم ولی فقط ورقش زدم و انگار که هنوز وقت خواندنش نرسیده بود .

چند روز پیش بود که توی کتابخانه‌ی دانشگاه دوباره یاد آن روز و آن اسم افتادم، کتاب را امانت گرفتم و آوردم خانه ولی انگار هنوز دستی بود که مرا از خواندن کتاب پس می‌زد .

قبل از اینکه خبردار شوم مادرم را دیدم که یک لیوان بزرگ چای ریخته و گوشه ای نشسته و غرق کتاب شده است، خنده‌ام گرفت، مادرم انگار دیگر به این دنیا وصل نبود، حتی چندبار که پرسیدم غذای شام چیست جوابم را نداد، فقط چند دقیقه یکبار می‌گفت :« آخی !»

فرداظهر بود که بالاخره کتاب را بست و گذاشتش کنار ! گفت انگار نویسنده‌اش کتاب‌های دیگری هم دارد، و از من خواست کتاب‌ها را برایش بیاورم .

آنموقع بود که فکر کردم دیگر وقتش رسیده من هم بخوانمش، از مادرم که پرسیدم کتاب چطور بود و او فقط گفت خوب بود ! هرچقدر هم که خواهش کردم چیز دیگری نگفت ، فقط گفت هروقت آن را خواندی باهم درباره‌اش حرف می‌زنیم. ادامه‌ی متن تجربه‌ی من از خواندن « بادبادک باز » است .


بادبادک باز نخستین اثر خالدحسینی نویسند‌ی افغانستانی مقیم آمریکا است که به زبان انگلیسی نگاشته شده و پس از انتشار با استقبال خوبی مواجه شده است .

داستان از زبان نویسنده‌ای روایت می‌شود که درکودکی به همبازی هزاره‌ای اش که فرزند خدمتکارشان بوده خیانت می‌کند و با تهمت دزدی ای که از سر حسادت به آنها می‌زند باعث می‌شود او و پدرش از منزل اعیانی ای که در آن کار می‌کردند بیرون بروند و پس از آن سرنوشت غم انگیزی گریبان شان را بگیرد .

نویسنده پس از سالها زندگی در آمریکا این بار برای پیداکردن فرزند دوستش - که بعدها می‌فهمد برادر ناتنی خودش و حاصل رابطه‌ نامشروع پدرش با زن خدمتکار بوده است - به افغانستان باز می‌گردد و با چهره‌ی تغییر یافته‌ی کابل و حکمرانی طالبان بر کشورش مواجه می‌شود . کتاب به خوبی برخی رسوم مردمان افغانستان همینطور چهره‌ی این کشور قبل و بعد از جنگ را به تصویر می‌کشد و همچنین روند رسیدن از عرش به فرش را به زیبایی هرچه تمام تر بیان می‌کند .

”حسن“ نمونه‌ی واقعی یک یار وفادار و یک دوست حقیقی است که حاصل این خوبی ها و انسان گونه زیستن هایش باعث می‌شود فرزندش از یک زندگی اسف بار جان به در ببرد .


  • ۹۶/۰۷/۲۰
  • زینب رمضانی

نظرات  (۴)

اسم کتاب رو تو لیست کتابام برای مطالعه اضافه میکنم ولی نمیدونم کی فصت خوندنشو پیدا کنم....
ببخشید رفیق سلام....
پاسخ:
سلام عشقم :)

نظرتو حتما بهم بگو بعد خوندنش

  • دوست؛ دوست داشتنی تو
  • سلام خانوم خانوما!
    از اونجایی که من میدونم تو ادم کنجکاوی هستی پس یقینا اون روز خیلی مامان تو سوال پیچ کردی!!!!
    بابت معرفی این نویسنده و کتابش ممنونم....
    پاسخ:
    قربونت برم
    حتما بعد خوندنش نظرتو بهم بگو
  • امیر حدیدی
  • راستی زینب جان پیشنهاد می کنم بعد از این کتاب ، کتاب هزاران خورشید تابان خالد حسینی هم برای مادر تهیه کنی ، تقریبا دو سومش رو خوندم و به نظرم به مراتب غمگینتره ....
    پاسخ:
    سلام امیر عزیزم :)

    فکر کنم این کتاب رو هم توی کتابخونه دیدم 
    چشم حتما میگیرم براشون
    مرسی بابت توصیه‌ت 

    شادشاد باشی 🍃🍃
  • سمیه لاریمی
  • ممنون از قلم زیباتون  .سبک نوشتنتون عالیه.
    در مورد معرفی کتاب هم ممنون.
    پاسخ:
    سلام، وقت بخیر 

    بسیار خوشحالم از اینکه اسم دوستان جدید رو اینجا می‌بینم
    از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم
    تنتون سلامت 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی