روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

مثل یک ’ برادر ‘

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۱ ق.ظ
                 


روزهای اول را یادت هست ؟

چقدر مجذوب نگاه گیرایت بودم ؟


اصلا من را یادت هست ؟

تو هم اگر یادت نباشد ، من همه را خوب یادم هست
خوب یادم هست که چقدر چشمانت را دوست داشتم
خوبِ‌خوبِ‌خوب یادم هست خواندن داستان مردانه جنگیدن هایت چه حس قدرتی به من می‌داد .

خوبِ‌خوب یادم هست آن روزی را که تصمیم گرفتم ’تو‘ برادرم باشی
همان برادری که از بچگی حسرت بودنش را با خود داشتم

تو هم اگر یادت نباشد من خوب یادم هست آن حرف‌های زیر نور ماه را ...
خوب یادم هست نوازش های گاه و بیگاه برادرانه ات را
خوبِ‌خوبِ‌خوب یادم هست عکس روی ماهت را…

تو هم اگر فراموش کنی من هیچ‌وقت آن  شب هایی که حرف‌هایم را فقط به تو می‌گفتم و بعدش توی آسمان ها دنبالت می‌گشتم را از یاد نمی‌برم 

چقدر بزرگ بودی و من چقدر کوچک ...
تو توی آسمان بودی و من روی زمین

آن روزها ستاره‌ی دنباله دار زندگیم شده بودی
با شنیدن اسمت چشم هایم برق می‌زد

و چقدر خوب بود که ’برادرم‘ شده بودی

فقط نمی‌دانم یکدفعه چه اتفاقی افتاد که ستاره‌ی دنباله دارم را گم کردم
تو هنوز حواست به من بود ولی من انگار دیگر نمی‌دیدمت

رفیق سال‌های قشنگ نوجوانی ام
دوباره دلتنگت شده ام
دوباره ’ غم برادر نداشتن‘ دارد روی سینه ام سنگینی می‌کند
دوباره بیا
من هنوز هم دوستت دارم
برادر قهرمان من  
ستاره‌ی دنباله دار  ....

قولی که به تو دادم را هیچ‌وقت فراموش نکردم
ببین هنوز سر قولم ایستاده ام
ببین هنوز چادرم را نگه داشته ام
ببین ...
همان طوری شده ام که تو دوست داشتی 


دوباره برگرد
دلتنگ روی ماهت هستم 
این بار هرچه تو بگویی !
بیا و دوباره دستم را محکم توی دستانت بگیر
نمی‌دانم چرا چند وقت است هرچقدر آسمان را نگاه می‌کنم ، تو را نمی‌بینم 
دیگر نگاهم نمی‌کنی
انگار از من دلگیری ... 


ببین هنوز دوستت دارم
ببین هنوز برایت می‌نویسم ...
بیا و باز برایم ’برادری ‘ کن ...

امضا : دلتنگ ترین ’خواهر‘ دنیا 


پی نوشت :
متن خطاب به شهید ’جهادعمادمغنیه‘ 



  • ۹۶/۰۷/۰۵
  • زینب رمضانی

نظرات  (۳)

  • سینا شهبازی
  • می‌دونی که این امل گفتن‌ها و امثالهم برای من خیلی ارزشی نداره و حتی به خاطر گفتۀ قرآن، قبول دارم که شهیدان زنده‌اند ولی نمی‌دونم چرا تا حالا با هیچ شهیدی نتونستم اونجوری که باید و شاید، ارتباط برقرار کنم. مسلماً از کم‌سعادتی من بوده و امیدوارم این فرصت‌ها رو از دست ندم.
    جوابِ به پی‌نوشت:
    دزدیه چیه خواهر من؟ عفت کلام داشته باش :-D
    چیکار کنم خب؟ دیدم یه مدته نمی‌گی، خواستم اینجوری بهت یادآوری کنم. اصلاً اگه دیگه این کلمه رو به کار بردم. مال خودتون!
    __
    راستش در مورد اون جمله هم می‌خواستم بگم: احتمالاً فقط به خاطر اون حس و حالی که موقع نوشتن داشتی، اینجوری نوشتی ولی امیدوارم "هیچ‌وقت طوری زندگی نکنی که کسِ دیگه‌ای دوست داره، حتی اگه اونا پدر و مادر عزیزت باشن." البته یه استثنا هم داره و اون اینکه خودت از این سبک زندگی کردن خوشت بیاد.
    نمی‌گم احترام نذار، بحثم یه چیز دیگه است و چون می‌دونم خودت بیشتر از من می‌فهمیش، توضیح اضافه نمی‌دم.
    پاسخ:
    باید برات پیش بیاد سینا جان :)

    راستی درباره ی اون جمله باید بگم که این مورد از همون استثناهاییه که گفتی
    من کلا دختر حرف گوش کن و سربه راهی نیستم 
    حرف زور هم توی کله‌م نمیره
    فقط کاری رو می‌کنم که مطمئن باشم درسته 
     اون جمله هم صرفا برای دلبری از برادر جان بود ... 



  • سینا شهبازی
  • زینب عزیزم،
    نمی‌دونم چجوری با چنین بزرگواری آشنا شدی؟ چجوری شد که برادرت شد.
    با اینکه من خیلی نتونسته‌ام با شهیدای سرزمینم ارتباط برقرار کنم اما از وقتی اسم این یکی رو آوردی و از وقتی اسم‌‌اش رو سرچ کردم و از وقتی عکسش رو دیدم، مهرش عجیب به دلم نشست. تو گویی سال‌ها او را می‌شناختم و روحم از او خبر نداشت.
    عکسی که انتخاب کردی فوق‌العاده نورانی است. چه لبخند جانانه‌ای به دوربین زده است. چقدر دوستان او از وجود چنین نعمتی خوشحال بوده‌اند.
    راستی، چقدر متنت فوق‌العاده و پراحساس بود. چقدر قلمت را دوست دارم خواهر.
    پی‌نوشت: دوست داشتم یه خرده ایرادی به جملۀ "همان طوری شده‌ام که تو دوست داشتی" بگیرم، که احساس کردم فعلاً جاش نیست.
    امیدوارم روزهای پاییزی خوبی رو شروع کرده باشی جانا.
    پاسخ:
    راستش برای مدتی تمام عکس ها و فیلم های جهاد رو از روی گوشی و کامپیوترم پاک کردم چون خیال می‌کردم این یه حال گذراست و شاید دچار جوگرفتگی شدم 
    امروز که بعد از دوسال دوباره سراغش رفتم دیدم چقدر دلم براش تنگ شده 
    و فهمیدم این احساس یه حس قلبی و واقعیه 

    راست میگن که شهید ها زنده هستن 
    من این رو روی پوستم حس کردم 
    هرکس هرچی میخاد بگه ، بذار بگن املی ، بگن مغزتو شستشو دادن ، بگن دیوانه ای 
    ولی این یه واقعیته 


    پی نوشت :
    دقت کردی کلمه‌ی منو دزدیدی ؟ 
    ’ جانا‘ مال من بودا ! 
    راستی کاش خرده ایرادت رو بهم می‌گفتی ... 
  • لیلا موسوی
  • خیلییی فوق العاده بود. . . 
    زینب جانم از وقتی میشناسمت همیشه حرف خوبی شهید مغنیه عزیز رو ازت شنیدم
    چقدر دوست داشتم منم ایشون رو میدیدم 
    پاسخ:
    هنوز هم به اندازه‌ی قبل دوستش دارم 
    شاید کمی هم بیشتر

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی