روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

قصاب محله‌ی ما

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۲۱ ب.ظ


مدت ها قبل به طور اتفاقی فهمیدم که قصاب ها چقدر آدم های جذابی هستند.

چند سال پیش( یادم نیست دقیقا چند سال !!) وقتی همراه مادرم به خرید رفته بودم به طور اتفاقی وارد مغازه قصابی ای شدم که تازه در محله مان باز شده بود .

قصابی زیبا ولاکچری که نظیرش را تا آن موقع در محله مان نداشتیم !!

وارد مغازه که شدیم چنان محو زیبایی در ودیوار مغازه بودم که فرصت نکرده بودم آقای قصاب را به چشم خریدار ببینم .

نمی دانم چه شد که آقای قصاب یکدفعه شروع به صحبت کردن کرد  ؛ دقیقا همان موقعی که ساطور قصابی رابالا برد که روی لاشه ی بره‌ی متوفی فرود بیاورد توجهم به دستان کشیده و ظریف وزیبایش جلب شد :)

آنقدر حیرت کردن بودم که دیگر حواسم پرت شد ومتوجه نشدم دارد درباره چه چیزی صحبت می‌کند ...

دستانش چنان لطیف و زیبا بودند که پنداری سالیان درازی را به نواختن ساز مشغول بوده ...

وعجیب تر اینکه با آنهمه ساطور وچاقو دست گرفتن حتی جای یک زخم کوچک هم روی دستانش نبود.

علاوه بر تمام اینها چهره‌ی جذاب وصدای گیرایش هم باعث میشد بیشتر تعجب کنم .

ظاهرش به هر چیزی می‌آمد الا قصاب !!!


در همین افکار بودم که صدای مادرم  درحالیکه داشت علت چیزی را از آقای قصاب می پرسید مرا به خودم آورد .

دجواب پرسش مادرم که من درست وحسابی نفهمیدم درباره ی چه بود آقای قصاب شروع کرد به صحبت کردن :

« والا خانواده شون گفتن دختر به قصاب جماعت نمیدیم !! قصابا بی احساس و خشن هستن ..»

ودرحالیکه این جملات را ادا می‌کرد چشمانش پر از اشک شده بود

آقای قصاب بیچاره ی تازه وارد محلمان عاشق شده بود وجواب نه شنیده بود ، آن هم به جرم قصاب بودن !!!( آخی )


همانجا بود که یاد داستان خاله سوسکه افتادم ؛ آن قسمتی که خاله سوسکه به قصاب باشی جواب منفی می‌دهد

« +خاله سوسک نازنازی رخت ولباس پوست پیازی زنم میشی ؟!

- اگه من زنت شدم ، اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی !؛

+ بااین ساطور قصابی !!

- بلا به دور . من زن قصاب نمیشم ، اگه بشم کشته میشم !!»

تاریخ برای جوانک بیچاره تکرار شده بود ،آن هم نه تاریخ تمدن ویل دورانت یا تاریخ بیهقی بلکه آقای قصاب باآن سبیل کلفت درگیر داستان خاله سوسکه شده بود.


آن روز بعد از اینکه از قصابی بیرون آمدیم تا چند روز ذهنم درگیر ماجرای قصابی بود .

بعد از آن چند روز هم ناخود آگاه هرجا قصابی می‌دیدم شاخک هایم تیز می‌شد !!

مثلا یک روز صبح زود قبل از اینکه به مدرسه بروم رفتم دم در یک دکان قصابی و یک دل سیر پیاده کردن لاشه گوسفند هارا تماشا کردم .

همانروز بود که نیم ساعت دیر به کلاس رسیدم و مجبور شدم بعنوان تنبیه سه دور حیاط مدرسه را بدوم.

در طی تحقیقاتی که راجع به این شغل جذاب داشتم به چیزهای هیجان انگیزی برخورد کردم ! مثلا فهمیدم تمام قصاب ها علاقه ی عجیبی به داشتن قیافه‌ی خفن و ترسناک دارند ! یااینکه دوست دارند دنبه ی تازه‌ی گوسفند راخام خام بخورند.

اکثرشان هم شکم بزرگ و گردی دارند که آن ها را شبیه به زن های پا به ماه می‌کند و در آخر اینکه اکثریت قریب به اتفاق شان موفرفری هستند

بعد ها روستایی را درنزدیکی شهرکرد پیدا کردم که شغل تمام مردم آنجا بلا استثنا قصابی بود .

از اهالی شنیدم بهترین وتازه ترین گوشت را از آنجا می توان تهیه کرد و چه افرادی که از شهرهای بزرگ می‌آیند وگوشت می خرند.

امروز فهمیده ام که قصاب هابرخلاف ظاهر شان آدم های ناز ودوست داشتنی ای هستند ؛حتی بعضی هایشان در لطافت وظرافت کار را به جایی می‌رسانند که آدم آنها را با پیانیست ها اشتباه میگیرد.

فهمیدم برای عاشق شدن حتما نباید شاعر بود ، اگر قصاب باشی هم می‌توانی عاشق شوی !!

ومهم تر ازهمه اینکه

هیچکس را نباید از روی موقعیتی که در آن قرار دارد قضاوت کرد.


پ.ن. با آرزوی موفقیت برای آقای قصاب همسایه :)


امضا: زینب رمضانی


پی‌نوشتِ پس از پی‌نوشت :

چند هفته پیش که به محله‌ی قدیمی رفتم با مغازه‌ی تخلیه‌ شده‌ی قصابی مواجه شدم .

آقای قصاب رفت و پایان قصه ناتمام ماند ...

  • ۹۶/۰۶/۱۸
  • زینب رمضانی

نظرات  (۴)

این متن زیبا رو دوباره دیدن غنیمته ، نقاشی خودته زینب جان ؟
پاسخ:
نه عزیزم نقاشی خودم نیست
عالے

دیدگاه جالبے داشتے☺
پاسخ:
با اکثر کاسب های محل شوخی کردم و دربارشون نوشتم 

بزودی درباره سبزی فروش مینویسم
اون خیلی باحاله
  • فرشته بیدیان
  • عالی بود❤❤❤
    چه دیدگاه جالبی، تا بحال هیچوقت با قصاب ها برخورد نداشتم و همچنین هیچوقت با این دید به این شغل توجه نکردم... 

    پاسخ:
    خب ازاین به بعد بیشتر دقت کن ....


    نزدیک شما یه قصاب دیگه هست ک شبیه انریکه ایگلسیاسه:)


    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی