روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

ظرفی که خالی باشد ...

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۰۷ ب.ظ


ظرفی که خالی باشد را با هرچیزی میشود پرکرد ؛ طلای ذوب کرده ، آب ، شربت گلاب دوآتیشه ، پلومرغ زعفرانی ، بستنی سنتی پرخامه و یا حتی سرگین گاو !

برای یک ظرف خالی خیلی فرقی نمی‌کند با چه چیزی پر شود ؛ فقط می‌خواهد از این خلأ وخالی بودن درآید .

اما اگر ظرفی پر باشد برای عوض کردن مایحتوی آن باید هزار بار منت صاحب ظرف را بکشیم که آقا! بیا ببین این چیزی که من دارم از آن چیزی که توی ظرف توست با ارزش تر است و با هزار ترفند و زبان ریختن راضی اش کنیم تا ظرفش را خالی کند وچیز جدید توی آن بریزد.

در واقع تنها زمانی می‌توانیم محتوای ظرف پر را تغییر دهیم که ماده‌ی جدید از ماده‌ی قبلی با ارزش تر باشد و این نقل‌وانتقال‌! برای صاحب‌ظرف صرفه داشته باشد !


ظرف ذهن آدمیزاد هم همچین حالتی دارد ؛ خب ظرف ظرف است دیگر !

اگر وقت نگذاریم و درمورد چیزهای مختلف فکر نکنیم و همینطوری باری به هرجهت و توکل‌برخدا جلو برویم در واقع یک موقعیت طلایی ایجاد کرده ایم تا دیگران هرچیزی دلشان می‌خواهد توی ظرف خالی ذهنمان بریزند و بعد به ریش حنابسته‌ی پدر جدمان بخندند.


شخص شخیص بنده! معتقدم اگر چیزی که آدمی دراثر آزمون وخطا وفکرکردن وتحلیل وبررسی کردن و حلاجی کردن ایده های مختلف به آن می‌رسد مذخرف ترین خزعبلات دنیا هم باشند ، از آن طلای ذوب کرده ای که دیگران توی مغز آدم می‌کنند ارزشمند تر است و حداقلش این است که آن افکار حاصل عرق ریختن خود آدم است و نه بلعیدن لقمه‌ی نیم جویده‌ی آدم‌های دیگر.


مثلا همین خودم ! تا ده- یازده سالگی هروقت کسی می‌پرسید : چه گلی را دوست داری، می‌گفتم : رزسرخ آتشین !

یا فکر می‌کردم ماشین مورد علاقه ام آن ماشینی است که درهایش عمودی باز می‌شود و یا مثلا خیال می‌کردم اگر بگویم غذای مورد علاقه‌ام « فلان استروگانف با سس بهمان» است خیلی شاخ و باکلاس هستم .

ولی بزرگتر که شدم دیدم زندگی ارزشمند تر از آن است که بخواهم به میل دیگران و باهدف راضی نگه داشتن آنها بگذرانمش !

وفهمیدم اگر به فرض محال موفق شوم همه را هم راضی کنم آخرسر یک نفر ناراضی باقی می‌ماند که آن هم خودم هستم .

خوب که فکر کردم دیدم عاشق گل شمعدانی سرخ وصورتی پشت پنجره هستم؛ 

دیدم بجای آن ماشین خارجیِ خفن دلم می‌خواهد یک موتور داشته باشم ؛

فهمیدم غذای مورد علاقه ام فلافل دونانه باسس تند و نوشابه مشکی است که آن هم وقت که آن را از چرخ های طوافی کنار خیابان خریده باشم .

وخیلی چیزهای دیگر که واقعا دوستشان دارم درحالی که نه تنها کلاس لازم را ندارند بلکه از نظر خیلی ها فاجعه هستند .


پرواضح است اگر طبق سلیقه‌ی آدم های اطرافمان رفتار کنیم و طرز تفکرشان را copy- paste   کنیم زندگی راحت تر وصورتی! تر خواهد بود 

ولی بگذارید ببینم !

مگر ما همان موجوداتی نیستیم که خدا بعد آفریدنمان به خودش آفرین گفت؟

مگر ما همان خلیفه‌خدا روی زمین نیستیم ؟

 پس معنی این کاری که بیشتر شبیه حرکت درگله‌ی بوفالو هاست چیست؟ آیا این آرامشی که درگله به دست می‌آوریم ارزشش را دارد که عقایدمان را بخاطرش قربانی کنیم؟

آیا می‌ارزد بخاطر کمی راحتی بیشتر تنها وجه تمایزمان از سایر مخلوقات (قدرت تفکر) را سلاخی کنیم ؟

اصلا به من بگویید ببینم اگر گالیله روی حرفش نمی‌ایستاد و مصرانه فریاد نمی‌زد که ایهاالناس ! زمین گرد است ، الان من وشما بعد از کلی سال هنوز اسمش را بلد بودیم ؟


شمارا به خدا بیایید کمی شجاع باشیم !

بیایید طوری زندگی کنیم که زندگیمان ارزش زیستن داشته باشد .


آدم اصیل آن کسی نیست که نسبش به فلان پادشاه می‌رسد و جدش فلان الدوله‌ی وزیرالوزرا است !

آدمی اصل است که حقیقت را بگوید نه آن چیزی که خیال می‌کند باید بگوید.


شمارا به خدا بیایید دور بریزیم این خزعبلاتی را که بعنوان درس زندگی توی گوشمان کرده اند،

بیایید همانطوری زندگی کنیم که فکر می‌کنیم درست است.

بیایید از تغییر کردن نترسیم ؛ بیایید هروقت حس کردیم داریم راه را اشتباه می‌رویم جرئت کنیم و مسیرمان را عوض کنیم.


اصلا به نظر من ثبات فکر وشخصیت مذخرف ترین مفهوم دنیاست و این موضوع که آدم‌ها می‌توانند روز به روز بهتر شوند را از بیخ رد می‌کند ،


اصلا به من بگویید بدانم ! اگرکسی تا دیروز وسط کوچه ماشینش را می‌شست و امروز با این تفکر که آب کم است ! آن را با دستمال خیس تمیز می‌کند دچار بحران فکری و تزلزل شخصیتی است ؟


اگر کسی که تا دیروز فلانی را قبول نداشت وامروز فهمیده است همان فلانی چقدر آدم خوبی است ؛ باید اورا به عدم ثبات فکری متهم کرد ؟


شما را به خدا جمع کنید این تفکرات عهد عتیق را ! 

هنوز حرف هایم تمام نشده ولی دارد دستم ( درواقع فکم !) خسته می‌شود .


در آخر برای خودم یک پکیج کامل عدم ثبات شخصیت و عدم ثبات فکری آرزو می‌کنم تا بتوانم هر روز با شمشیر آخته و زره آماده به جنگ افکار و رفتار نادرستم بروم وهرروز بهتر از دیروز باشم .


امضا _ زینب رمضانی

دوم شهریور ماه سال یکهزار وسیصدو ونودوشش شمسی








  • ۹۶/۰۶/۰۲
  • زینب رمضانی

نظرات  (۵)


قربونت عزیزم:-)
پاسخ:
بوس
بله دوست گلم ماهم نظراتمونو میگیم که روز به روز بتونی متنای بهتر و عالی تری با موضوعات متنوع تر بنویسی رفیق,ولی واقعا به خاطر داشتن چنین دایره لغاتی تحسینت میکنم عزیزم:-*
پاسخ:
ممنونم زینب جان :)

همیشه بهم لطف داشتی 
از همون ده یازده سالگی که تازه آشنا شدیم ...
زینب جونم,واقعا تبریک میگم به ذهن خلاقت و گزین کردن چنین موضوعاتی,احسنت میگم به دیدگاه وسیعت,توی کتاب ادبیاتمون یه درسی بود به اسم مایع حرف شویی,متنت منو یاد اون انداخت من اون درسو بارها خوندم خیلی جالب بود.نوشته ی تو هم عالی بود درست ثبات شخصیتی واقعا تو یه جاهایی 
لازم نیست اما بعضی افرادی که دچار عدم ثبات اند میشه بهشون گفت حزب باد میرن هر سمتی که به نفعشون باشه,پس آخرش میشه گفت ثبات شخصیتی یه مقدارش لازمه.
پاسخ:
بله درسته ....

ولی بازهم میگم من با کلمات بازی کردم
  • محدثه آخوندی
  • اوووه زینب جان ... واقعا در حیرت عجیبی هستم .. چنان حیرتی که نمیدونم کلماتو چطور کنار هم بچینم و بیان کنم ... شاید ۴ یا ۵ بار مطلبت رو خوندم ... برام تعجب اور بود ... خیلی ... چنین ایده ای ... چنین نظری ... این متن انگار تصویری که از شخصیتت داشتم رو عوض کرد و تورو دربرابر قوه ی شخصیت شناسیه من پیچیده تر ... برخلاف نظر کاملا محترمت بنظر من ادم باید ثبات شخصیتی داشته باشه ... اصلا باید رو خوش کار کنه تا شخصیتش با ثبات باشه ... از نظر من یه ادم بی ثبات همیشه تو بحران به سر میبره و اخره زندگیش به افسردگی ختم میشه ...اون یک لحظه ممکنه افسرده باشه یک لحظه بی احساس یک لحظه نزاع طلب و یک لحظه عاشق دو آتیشه ...اونا در مقابل عمل های بقیه عکس العمل هایی کاملا پیش بینی نشده و سریع انجام میدن که مطمعنا اگه اخر شب به عکس العملشون فکر کنن کارشون به خودزنی میرسه ...یه ادم بی ثبات کم کم یه ادم بی شخصیتی میشه که هویتشو گم میکنه و به دیگران وابسته میشه برای نظراتشون ...بنظرم اینجور ادما دمدمی مزاج های غیر قابل تحمل هستن .... خیلی خوبه ادم ذهنشو برای دیگران باز بزاره .. برای نظراتشون ... برای کنکاش نظراتشون ... برای اعمال نظراتشون تو زندگیش ... ولی فقط گاهی ... نه اینکه یه ادم بی ثبات متکی به بقیه باشه ... بنظرم تو یه ادم با ثبات رو با یه دیکتاتور مغزی اشتباه گرفتی ...

    دوست دارم بیشتر صحبت کنیم در این باره ...
    پاسخ:
    محدثه جان من فقط کمی باکلمات بازی کردم ؛ همین !

    مرسی بابت کامنت خوب وطولانیت 
    ومرسی ازاینکه اینقدر خوش فکری ...
    این متنو اون موقعی که تازه نوشته بودی خوندم خیلی هم خوشم اومد چون خودمم همینجوریم اصلا ثبات شخصیتی ندارم... 
    به امید ثبات شخصیتی برا همه😉
    پاسخ:
    لیلا جان فکر کنم مطلب رو از اونوری متوجه شدی :)

    ذیل متن عرض کردم ثبات شخصیتی چیز خوبی نیست و مانع پیشرفت میشه!



    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی