روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

زندگی برای شما چه معنایی دارد؟

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۴۳ ق.ظ



نه به طور مستقیم ولی بار ها به شکلی غیرمستقیم ودرلفافه این سوال را ازخودم پرسیده بودم ؛ امروز برای اولین بار کاملا جدی پشت میز نشستم و این سوال را ازخودم پرسیدم وخودم را ملزم کردم تا جواب قانع کننده‌ای برای سوالم ننوشته ام به موضوع دیگری فکر نکنم.
راستش را بخواهید هنوز هم نمی‌دانم که زندگی کردن توی این دنیا موهبت است یا مجازات؟

هردفعه بنابر حال وهوایم توی لحظه‌ پاسخ‌های متفاوتی به این پرسش می‌دهم؛ مثلا گاهی اوقات می‌اندیشم این زندگی سخت بلاییست که به واسطه‌ی گناه آدم وحوا برسرمان آمده و گاهی دیگر خیال می‌کنم زندگی نعمتی است که خدا بخاطر مهربانیش به ما بخشیده ؛ ودر هیاهوی این پاسخ های ضدونقیض چیزی که دستگیرم می‌شود این است که هنوز معنای زندگی را نفهمیده ام وشاید دلیل بسیاری از سردرگمی ها وگیجی هایم هم همین نفهمیدن باشد.
البته یکسری کارهایی هم برای فهمیدن این مسئله‌ی پیچیده کرده ام ولی این جواب های ناقص مرا یاد داستان فیل درخانه‌ی تاریک مولانا می اندازد و فکر می‌کنم این جواب ها مرا به جایی نمی‌رسانند و باید بیشتر وبیشتر بدانم و بخوانم وبپرسم تا مبادا زندگیم تلف شود و درپایان زندگی ببینم بیهوده زیسته‌ام.
ولی راستش را بخواهید چیزی که درباره‌ی زندگی فهمیده ام و خیلی برایم راهگشا بوده این است که زندگی چند دهه‌ی زیستی سریع تمام‌شونده است و آن را برای خودم به فرجه‌ی امتحانات پایان ترم شبیه می‌کنم که اگرچه کم وکوتاه است ولی اگر کسی کاربلد باشد و دانای کار، از آن بهترین استفاده را می‌برد و درپایان لبخند سرمستانه‌ی پیروزی روی لب هایش می‌نشیند.
یک موضوع دیگری که به تازگی راجع به معنای زندگی دریافته ام این است که قرار نیست همه مان شبیه به هم زندگی کنیم و همیشه اوضاع بروفق مراد باشد و باد ازجهت موافق بوزد ،
بلکه چیزی که اهمیت دارد این است که با هرآنچه که داریم بهترین کارممکن را انجام دهیم ، طوری که اگر کسی بعد ازما آمد وخواست کاری بکند چیزی برای انجام دادن پیدانکند .
یعنی درواقع از خودش یک الماس گرانبهای خوش تراش بی همتا بسازد و حواسش راهم جمع کند که اگر استعدادش درحد نیمرو پختن است جهان را به چشم خودش وجهانیان تلخ نکند که حتما می‌خواهم مرصع پلو درست کنم و اگر نشد یعنی دنیا جای خوب و امنی نیست و رفتار عادلانه ای با آدمها ندارد .
اگر این طرز فکر را یاد بگیریم می فهمیم که نه مقایسه کردن معنا دارد و نه کم کاری کردن به این بهانه که امکانات کم است و هوا بد است و فلان .
واین راهم نیک می‌دانم که توی مسیر بهتر شدن و تحقق خودمان آنقدر چاله چوله سرراه مان هست که گاهی از درد فریاد برآوریم و ناله سردهیم و حس کنیم برای چند لحظه قلبمان ازتپش ایستاده است .
راه حلی که دراین مورد پیدا کرده ام این است که باید گشت وگشت ( و بادقت گشت!) که قواعد وقوانین حاکم بر دنیا را پیداکنیم و آنقدر ماهرانه و استادانه از آنها بهره ببریم که دنیایمان به بهشت تبدیل شود و کیف کنیم و غنج برود دلمان از اینکه زنده ایم .
البته گفتن ندارد که تمام این قواعد با علایقمان همسو نیستند و این بهاییست که باید بپردازیم تا زندگیمان آرامش پیدا کند.
مثلا درمورد خودمن خیلی طول کشید تا بفهمم تمام آدم های روی زمین( وواقعا تمامشان !) عاشق شنیدن تعریف و تمجید هستند واگرکسی هست که ازتعریف هایمان مست نمی‌شود معنی اش این است که راهش رابلد نیستیم
وهمین موضوع می‌تواند ابزار موثری باشد برای بهتر شدن ارتباطاتمان و به تبع آن زودتر راه افتادن کارهایمان و درنهایت احساس رضایتی که همه مان دنبالش می‌گردیم .
یک مطلبی که درباره‌ی فهمیدن معنی زندگی هست این است که باید بفهمیم زندگی‌آن تصویر رنگارنگ وصورتی ای نیست که والدینمان توی کودکی به ما ارائه داده اند و بازهم باید بفهمیم که روزهایی خواهند رسید که زندگی مسئله‌ی درهم تنیده‌ی بدبدنی را برایمان مطرح کند که دود ازسرمان بلند شود وحس کنیم مرگ روبرویمان ایستاده است .

یک مطلب مهم دیگری که مدتها قبل آن را فهمیدم و از همان عمل کردن به آن را شروع کردم این بود که آدم باید خودش باشد ،اگر رای ونظری دارد ویا عقیده ایدئولوژی ای را دنبال می‌کند حاصل تفکر وتعقل وتصمیم گیری های هوشمندانه و خردمندانه‌ی خودش باشد نه حاصل نشخوار کردن افکار دیگران ؛ که اگر‌چنین باشد گویی فرد لقمه‌ی نیم جویده‌ی شخص دیگری را به دهان ببرد واصرار کند که خیلی لذیذ است .
اگر یاد بگیریم خودمان باشیم تمام رفتارهایمان به کارهای صادقانه تبدیل می‌شوند و درعین حال که حس خوبی نسبت به خودمان داریم بهدفرد قابل اعتماد و متشخصی تبدیل می‌شویم که دارای شخصیت مستقل است و می‌شود رویش حساب کرد.
به قول یکی از اساتید :
هرآدمی اصل است اگر حقیقت رابگوید نه آن چیزی که فکر می‌کند باید بگوید.
البته پرواضح است که قدم گذاشتن درچنین مسیر والایی که کمتر پاخورده است اصلا آسان نیست و هیچکس( ووا

قعا هیچکس !) برایمان دست نخواهد زدوحتی بدتر از همه اینکه باید خودت را درمسیل سیلاب های هولناک انتقادات قرار بدهی تا بتوانی روی پای خودت بایستی و حرف جدیدی بزنی !
این آخری را ازآن جهت با اطمینان نوشتم که واقعا خودم اجرایش کردم وشروع کردم به زدن حرف هایی که فکر می‌کردم درست است وسفت وسخت پایش ایستادم و از روی خرشیطان پایین نیامدم وبرایش کلی هم تاوان دادم ( تاجاییکه اشکم هم درآمد بعضی جاها !)
البته همه آدم های دنیا به این موضوع واقف اند که داشتن تفکر مستقل مهم ترین ویژگی آدم‌های پیشرو است ولی کمتر کسی پیدا می‌شود که از گله‌ی بوفالو ها خارج شود و بتواند خودش باشد نه آنکه بقیه می‌خواهند.
آخرین مسئله ای که دراین باب به ذهنم می‌رسد این است که برای فهم معنای زندگی به فضای مناسب نیاز داریم ؛ یکی از اساتید عزیزم همیشه می‌گفت : تا نان برای خوردن نداشته باشی نخواهی توانست عبادت کنی !
و از آنجاییکه فصای مناسب درگرو داشتن قدرت است و داشتن قدرت با داشتن ثروت درهم تنیده است و بخاطر این است که تصمیم جدی جدی( وواقعا جدی!) گرفته ام که درآینده ای نزدیک تبدیل به یک خرپول گردن کلفت بشوم چون معتقدم اگر کسی قصد دارد دنیا رابه جای بهتری تبدیل کند اول باید قدرت و نفوذی به دست آورد که دیگران حرفش را بخوانند .
کلام آخر‌: کسیکه قدرت بیشتری دارد و موفق تر است می‌تواند موثر تر باشد
و دنبال قدرت بودن ابدا بد نیست .

امضا : زینب رمضانی
  • ۹۶/۰۵/۱۸
  • زینب رمضانی

نظرات  (۲)

  • دوست دوست داشتنی توسلت
  • سلام عزیز جانم
    اولش ک متن و دیدم گفتم آ چه قدر طولانی!
    ولی وقتی شروع ب خوندن کردم ان قدر درگیر متن شدم ک وقتی به خودم امدم ک تمام شده بود..‌‌‌‌‌‌



    پاسخ:
    ببین کارتو ...

    البته این موضوع کمی پیچیده بود 
    به سختی و با جون کندن چیزایی که توی فکرم بود رو روی کاغذ اوردم 
    درواقع جا داشت خیلی بهتر ازاین صحبت ها باشه
    شاید در آینده یه بار دیگه ویرایشش کردم 

    مرسی بابت نظرت مریم جان 

  • لیلا موسوی
  • زینب عزیزم 
    این پست هم مثل همیشه بسیار زیبا و با محتوا....
    موفق باشی خوشگله 
    پاسخ:
    مثل همیشه لطف داری بهترین دوست دنیا :)

    ایشالا عروسیت سیندرلای من ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی