روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

در حال و هوای کابل ...

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۴ ب.ظ

             


اول مهرماه  دوسال پیش بود ؛ تازه آمده بودیم اصفهان و وارد مدرسه‌ی جدید شده بودم ؛ غریبه بودم و تنها و دوستی نداشتم که مثل همیشه بدوم توی بغلش و بگویم چقدر دلم برایش تنگ شده است.


پرسان پرسان و عصا به دست توی حیاط بزرگ مدرسه گشتم و کلاسمان را پیدا کردم ؛ کلاس سوم ریاضی !

اولین کسی که از بچه های کلاس نظرم را جلب کرد دخترک تپل و سفیدروی زیبایی بود که موهای مشکی همچون شبش از زیر مقنعه بیرون آمده بود .

دخترک پرحرف وپر هیاهو بود و همین ویژگی چیزی بود که او را از بچه های ساکت کلاس جدا می‌کرد.

لهجه‌ی غلیظ اصفهانی اش و ظاهر زیبا و شیک پوشش این تصور را برایم به وجود آورده بود که او اهل اصفهان است 

عمیقا دوست داشتم با او دوست بشوم ؛ انگار توی آن کلاسی که بیشتر شبیه ماتم کده بود تنها کسی بود که می‌شد روی دوستی اش حساب کرد.


حرف هایش هم برایم خیلی جالب بود ؛ می‌گفت برادر عزیزی دارد که مقیم آلمان است وهراز چند گاهی برایش هدایایی می‌فرستد

می‌گفت فرزند دهم یک خانواده‌ی بزرگ است و کلی خواهر زاده و برادر زاده دارد.

مدتی که گذشت دیدم چقدر این دخترک خوش اخلاق پرحرف را دوست دارم ؛ از معاشرت با او لذت می‌بردم


کمی بعد حسابی باهم دوست شده بودیم

دوستی با او باعث می‌شد کمتر احساس غریبی کنم و حس بهتری داشته باشم.


تا اینکه یک روز چیزی فهمیدم که اصلا انتظارش را نداشتم 

شنیدم که به یکی از بچه ها می‌گفت :

پدرم مدتی پیش از افغانستان برگشت و برایم یک لباس محلی افغانستانی آورد .


کم کم داشتم شاخ در می‌آوردم ؛ آن لهجه‌ی غلیظ اصفهانی و آن ظاهر شیک و زیبا و دلبرانه کجا و تصور من از افغانستانی ها کجا؟

دوست زیبای خوش اخلاق من افغانستانی بود ؟؟؟

تصورش را هم نمی‌کردم


آخر سال که شد با خودم فکر کردم که آیا واقعا بین من واو فاصله ای هست؟

آیا برایم مهم است که ملیت و حتی مذهبش بامن متفاوت است ؟

آیا واقعا این حرف هایی که همه می‌زنند برایم پشیزی ارزش داشت ؟


وجواب تمام این سوال ها یک نه قاطعانه بود که تمام این سوال ها را پاسخ می‌داد .



امروز را که نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر دلم برایش تنگ شده 

چقدر دلم هوای آن موقع هایی را کرده که به او می‌گفتم : تو با اینهمه زیبایی حق مرا خورده ای !

دلم برای لهجه‌ی اصفهانی اش 

برای پفک هایی که می‌خرید و یک دانه اش هم به خودش نمی‌رسید

برای کتاب هایی که همیشه دستش بود 

برای همه اش چقدر تنگ شده ...



زهرای عزیزم 

دلم برایت خیلی تنگ می‌شود

ممکن است ازهم دورباشیم یاحتی دیگر هیچوقت همدیگر را نبینیم ولی تو را هرگز از یاد نمی‌برم 

مواظب خودت باش

گیسو کمند زیبای من 



امضا : دوست تو زینب !




  • ۹۶/۰۵/۲۱
  • زینب رمضانی

نظرات  (۷)

معجزه ای وجود دارد که دوستی نامیده می شود
و در میان دل اقامت دارد 
ڪسےنمی داندڪه چگونه بوجود می آید و چگونه آغاز می شود
اما شادمانی که برایتان به ارمغان می آورد همیشه موهبتی خاص می بخشد
و شما متوجه می شوید که دوستی ارزشمندترین نعمت خداوند است !

دوست عــــزیز تراز جانم زینب
باصراحت میتونم بگم دوستے و آشنایے با تو یڪے از بهتـــرین اتفاقات زندگیم بوده
باتمام وجود دوستت دارم و همیشه در خاطرم خواهے موند هیچ فاصله اے و هیچ مرز بین قومیت و ملیتے نمے تواند حتے ذره اے از علاقه ام رو بهت ڪم ڪنه
ودر آخر ممنوݧ بابت متنت و حس عالے ک باخوندنش پیدا ڪردم که قابل وصف نیس
  واقعا عالی بود😍

پاسخ:
زهرا جان نمیدونم چی باید بگم ...


ممنونم ازت 
خوشحالم که خوشت اومده 
موفق و خوشحال باشی
زینب عزیزتر از جانم,هر حرف و نوشته ای که برگرفته از دل باشه 
شیرین و دل انگیزه,هرروز وقتی نوشته هات رو میخونم وبا تو چت میکنم 
احساس میکنم در کنار تو ام پس دوری ها هیچ وقت باعث قطع دوستیا نمیشه
,,,رفیق,,,

پاسخ:
قربونت برم عزیزدلم
زینب گلی,خیلی متن عالی ای بود و میتونم  با صراحت بگم یکی از بهترین متنایی بود که نوشتی,حس غربتی رو که ازش حرف زدی من یکسال تجربه کردم,ولی چیزی 
که بیشتر منو متحیر کرد صحبتت راجب دوست افغانی ات بود,من دوستان بسیاری داشتم ودوتا از صمیمی ترینشون افغانی بودن مردمی از یه جنس دیگه نجیب و عالی, برای تو و دوستات همیشه ارزوی سلامتی و موفقیت میکنم,در ضمن اینو هم بگم که با رفتنت دل هممون تنگ شد و هیچ وقت خاطراتمونو فراموش نمیکنم.
پاسخ:
زینب گلم :)
دوست خوب بی حاشیه‌ی سربه زیر من .... 

مرسی بابت اینکه نظرت رو بامن به اشتراک گذاشتی 
فکر می‌کردم اگه این متن رو ننویسم توی دلم می‌مونه

منم دلم براتون تنگ شده 
بااینکه ازهم دوریم ولی مهربونیاتون تا اینجا جاریه ... 


سربلند و پیروز و موفق باشید
  • لیلا موسوی
  • و چه خوب که هم تو هم محدثه میدونید چقدر منی که به فاصله یک سال اول از محدثه بعد هم تو جدا شدم چقد سخت بود ولی هنوزم که هنوزه عاشقتونم و به جرأت میگم هیچکس جاتونو برام پر نکرده... 
    پاسخ:
    لیلای عزیزم :)

    توخودت یه دونه ای عسل بانوی من ...

    منم تورو یادم نمیره دلبرم
  • محدثه آخوندی
  • زینب جونی .. این خاطره ی تو منو یاده سه سال پیش انداخت که من اولین بار از نجف اباد به اصفهان اومدم و دقیقا مثل تو غریب بودم و بغض گلومو گرفته بود ... دوری از لیلا ی عزیزتر از جانمم که دیگه بدتر از همه رو دلم سنگینی میکرد ... ولی خوشحالم که بهترین دوستای اصفهانم الان همون بچهای دوم ریاضی دبیرستان الزهرا هستن و من عاشقشونم ...
    پاسخ:
    خوبه که من و تو توی این حس مشترکیم
  • لیلا موسوی
  • باهات موافقم دوست خوب اصلا اهمیت نداره که ملیت و مذهبش چی باشه 
    دوسال پیش که رفتی اصفهان تو اونجا تنها بودی ولی منم بین کسایی که باهاشون سال قبل هم درس خوندم حس تنهایی میکردم اون یه سالی که پیش هم بودیم خیلی خوب بود 
    هرروز پیش تو یه اتفاق جالب در انتظاره... 
    پاسخ:
    لیلا جان کاش مجالی پیدا میشد کمی درباره‌ی صدیقه می‌نوشتم
    دختر ساکت وسر به زیر ومودب وخانوم ودرسخون همه چیز تموم کلاس :)

    سالی که پیش هم بودیم فراموش نمی‌کنم
    توروهم هیچوقت فراموش نمی‌کنم
    لیلای دل آرام من 

    تو دوستی بودی که توی رابطه باهات احساس امنیت می‌کردم 
    هنوز هم خیلی دوستت دارم
    لطفا اجازه نده شرایط محیطی ، این خوب بودنتو تغییر بده

    دیازپام کی بودی تو بلامیسر ؟؟؟


  • امیر حدیدی
  • زینب جان امیدوارم یک روز پیامتو اینجا ببینه و دوستیتون ادامه پیدا کنه . 
    به نظرم هر ایرانی باید کتاب بادبادک باز رو خونده باشه 
    پاسخ:
    می‌گفت قراره برگردیم افغانستان 
    یه خاستگار هم داشت که آلمان بود ... فکر کنم قراره بااون ازدواج کنه 
    اونموقع دیگه فقط ازش یه خاطره‌ی خوب برام می‌مونه ...


    کتاب بادبادک باز فوق العاده‌س امیر جان 
    خیلی زیبا و واقعی نوشته شده ...

    منم درمورد این نظرت باهات موافقم :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی