روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

پیش نوشت :
قرار بود در سری مطالب تحت عنوان ’باسوادتر شدن من‘ برایتان از تجربیاتم در دانشگاه بنویسم ؛ تجربیات بعضا عجیب و غریبی که می‌شود بعضی هایشان را ’سوتی ‘ نامید.
به جرئت می‌توانم به حال و هوای این روزهایم لقب ’ گمگشته‘ بدهم ؛ چون آنقدری که من درطی این چند روز در دانشگاه گم شده ام مارکوپولو در طی سفرهای دوردنیایش گم نشده بود.


ماجرایی که قرار است برایتان تعریف کنم ، ماجرای یکی از تاریخی ترین سوتی‌هایی است که یک آدم توی زندگیش می‌تواند بدهد .
قبلا گفته بودم که در عین شکمو بودن بسیار بدغذا هستم و خیلی برایم مهم است که غذایم خوشگل و خوشمزه باشد ؛ و همینطور گفته بودم که غذای سلف بدمزه ترین غذاییست که تا به حال خورده ام و تصمیم گرفته ام پایم را توی سلف نگذارم و از منزل غذا ببرم.
همین موضوع به ظاهر ساده [و در باطن پیچیده !] باعث شد که مادرم کلی با من دعوا کند و بگوید که غذایت را توی دانشگاه بخور تا من دیگر دغدغه‌ی گرسنه ماندنت را نداشته باشم .
به عادت همیشه که بعد از چنین بحثی تا یک روز بعد حالم خوب نیست و اعصاب درست و حسابی برایم نمی‌ماند آن شب را با حال خراب به رختخواب رفتم و تا صبح هم درست و حسابی نخوابیدم.
وحتما می‌دانید آدمی که درست و حسابی نخوابیده باشد صبح هم سرحال بیدار نمی‌شود و پتانسیل درنده‌خو شدن را در max مقدار ممکن داراست .
صبح خروس خوان با بدخلقی از خواب بیدار شدم و صبحانه نخورده و درب و داغون از منزل بیرون زدم تا به کلاس برسم ؛ چون از قبل پیش بینی کرده بودم که ممکن است در مسیر طولانی بین کلاس ها گم بشوم و به کلاس نرسم .
به ایستگاه اتوبوس های دانشگاه که رسیدم کمی اینطرف و آنطرف را نگاه کردم و بعد سوار اتوبوسی شدم که درش باز بود ، آن موقع صبح هنوز خروس ها هم بیدار نشده بودند و بخاطر همین هم آدم‌های زیادی توی ایستگاه نبودند .
روی یکی از صندلی های نزدیک پنجره‌ی ردیف آخر اتوبوس نشستم و هندزفری را توی گوشم گذاشتم و یکی از این آهنگ های هوی متال خارجی [ نمی‌دانم چرا هنوز چند تایشان را توی گوشی ام نگه داشته ام ، نه سبک شان را میپسندم و نه می‌فهمم چه می‌گویند !] و همینطور اخمو چشم هایم را روی هم گذاشتم .

چشم که باز کردم دیدم دیگر کسی توی اتوبوس نیست و راننده اشاره می‌کند که باید پیاده بشوم ؛ کمی چشم هایم را مالیدم و اطراف را نگاه کردم ، شبیه دانشگاه بود ولی خبری از دانشکده ها و ساختمان های آموزشی در آن نبود ، یک سری ساختمان شیک آنجا بود که رویشان با خط درشت نوشته شده بود شرکت فلان و شرکت بیسار !
به راننده گفتم از کدام طرف باید به سمت دانشکده ها بروم که جواب داد :
’ دختر جون ! مگه می‌خواستی بری دانشگاه ؟ ‘
گفتم بله !
گفت :
’ اگر دانشجویی لابد سواد خوندن و نوشتن هم داری دیگه ؟ ‘
با اخم نگاهش کردم که ادامه داد :
’ اگه جلوی اتوبوس رو میخوندی می‌دیدی که اتوبوس مال دانشگاه نیست !‘
جواب دادم مگه این اتوبوس مال کجاست !؟
’ گفت اینجا شهرک علمی تحقیقاتیه ! باید برای دانشگاه اتوبوس جلویی روسوار میشدی !‘

گفت الان پیاده شو و نیم ساعت همینجا منتظر بمان تا نوبت حرکت اتوبوس من بشود آنموقع می‌توانم تا یک جایی برسانمت .
من هم به علامت تایید سری تکان دادم و راننده هم اتوبوس را راند و توی افق محو شد ، من ماندم و یک شهرک خلوت و چند جاده‌ی خلوت !
آدم عاقل اگر بود زهره‌اش آب می‌شد ولی من کوله ام را برداشتم و با خودم گفتم حالا که تا اینجا آمدم بد نیست گشتی بزنم و کمی کنجکاوی کنم ، خدارا چه دیدی شاید یک روز نه به عنوان یک دانشجوی گیج و گمگشته بلکه با عنوان یک مهندس نخبه و خفن! به اینجا برگشتم.
کل نیم ساعت را به گشتن و عکس گرفتن گذراندم و بعد سوار همان اتوبوس شدم و به جای اولم برگشتم ؛ بعد دوباره از نو مثل احمق ها سوار اتوبوس دانشگاه شدم و خودم را به کلاس رساندم .
فکر کنم اولین دانشجوی ترم اولی باشم که شهرک علمی تحقیقاتی را از نزدیک دیده است .
در پایان شاید بد نباشد عکس های درب و داغونی که آن روز گرفتم را ببینید .
امضا : خنگ ترین دانشجوی دنیا

  • ۹۶/۰۷/۰۷
  • زینب رمضانی

نظرات  (۳)

  • فرشته بیدیان
  • اخه من چی میتونم به تو بگم
    فقط برای همسر ایندت ارزوی صبر میکنم
    پاسخ:
    باز دوباره پای همسر آینده‌ی منو کشیدی وسط ؟؟
  • لیلا موسوی
  • دوست خوشگلم اصلا ناراحت این سوتیا نباش مختص همه ی ما ترم اولیاست..... 
    منم ۲ روز اول همش تو دانشگاه گم میشدم، فک کنم میدونی چقدر سر به هوام ولی بعد اون همیشه با یکی از هم اتاقیام که همکلاسیم هم هست میرم دانشگاه و دیگه گم نشدم خداروشکر. 
    چقدر دوست دارم منم یبار به شهرک علمو تحقیقات برم هروقت تابلوش رو میبینم با خودم میگم یه روزی میرم اینجا. 
    پاسخ:
    تو که همینجوری عاشقی انگار همش توی درو دیواری !

    ولی خب من تنهایی رفتم تا یاد بگیرم دیگه خوشگل‌دختر :)

    ولی خب خداروشکر دیگه راه افتادم ، البته جا داره از گوگل مپ هم تشکر ویژه بکنم ، ایشالا عروسی بچه هاش جبران کنیم!!!!

    هر وقت اومدی اصفهان یه روز باهم میریم شهرکو نشونت میدم  بعدشم آب هویج و ناهار درخدمتتون هستیم ❤❤
  • سینا شهبازی
  • این خنگ‌بازی‌ها رو همه توی زندگی‌شون تجربه می‌کنن.
    شاید برات جالب باشه یه بار همچین اتفاقی برای منم افتاد. البته توی شهر خودمون. داشتم می‌رفتم به سمت خونه که از خستگی زیاد، خواب رفتم و وقتی چشمام رو باز کردم، دیدم هیشکی توو اتوبوس نیست. سرم رو برگردوندم عقب، دیدم چندتا دختر خانم نشستن. راننده گفت بفرمایید پیاده شید. گفتم آقا کجاست؟ گفت خوابگاه دخترونه. با تعجب گفت اینجا چیکار می‌کنی تو؟ گفتم خواب موندم آقا. خواب موندم.
    بعدشم به طرز عجیبی از دانشگاه فرار کردم که به چیز دیگه‌ای متهم نشم. به هرحال آش نخورده و دهن سوخته، بد دردی است خواهر، بد دردی است.
    خواستم بگم با همۀ این تفاسیر، این تجربه‌ام خیلی برام شیرین بود و اصلاً هم احساس خنگ بودن نمی‌کنم. بهش می‌گم تجربه :-)
    پاسخ:
    ماجرای جالبی بود 
    مرسی که به اشتراک گذاشتید

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی