روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

در باب ’ باسوادتر شدن من ‘ / قسمت اول

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ

پیش نوشت :
دانشگاه رفتن برایم هدفی بود که مدت زیادی برایش تلاش کردم و به قول خودم رمقم کشیده شد تا پذیرفته شدم ؛ سری نوشته‌هایی که در باب باسوادتر شدن می‌نویسم درباره‌ی تجربیات من در دانشگاه است .


باسواد تر شدن من هم داستان‌های مخصوص به خودش را داشت و از همان شبی که نتایج را اعلام کردند تا همین لحظه‌ای که درحال نگارش این سطور هستم ، دقیقه ای نبوده که اتفاق جالبی تویش نیفتاده باشد و به قول نیایش : ’ چقدر همه چیز حیرت‌زده‌ کننده است ! ‘
اگر توی اطرافیان و یا در وهمسایه‌تان بچه کنکوری داشته باشید احتمالا می‌دانید که امسال پوست‌مان را کندند تا نتایج را اعلام کنند و حدود یک هفته‌ای را توی تب و تاب بودیم تا ببینیم شانس و اقبال ما را به سمت کدام رشته و دانشگاه خواهد برد و آیا اصلا به جایی خواهیم رفت یا دوباره پشت کنکور می‌مانیم و مردود علمی اعلام می‌شویم و حیثیت مان به کلی به باد می‌رود .
شبی که قرار بود نتایج اعلام بشود مثل آدم‌های بیخیال و دنده‌پهن! بلند شدم و لباس پلوخوری هایم را پوشیده و در معیت اهل بیت به جشن ’ ختنه‌سوران‘ پسرکوچولوی یکی از آشناها رفتم« تا مگرم درد اشتیاق ساکن شود» !
ولی زهی خیال باطل که آنجا هم گوشیم خاموش شد و از آنطرف هم دستگاه پخش سالن خراب شد و کلی حالمان را گرفت و موقعی هم که خسته و کوفته برگشتیم و هم زمان با پاک کردن رنگ و روغن های روی صورتم خودم را به شارژر رساندم و تلگرام را دیدم ، فهمیدم همین نصف شبی نتایج را اعلام کرده اند و از قضا انتخاب چهاردهمم قبول شده ام .
بعد گوشی را برداشتم و مثل آدم‌های ندید بدید خبر قبولیم را به هرکس که رسیدم گفتم و به هرکس نرسیدم پیغام دادم که الا یا ایها الفامیل و دوست و آشنا! بشتابید که خانوم مهندسی در راه است ...
و بعدترش هم مثل ندید بدید تر ها یک پست مجزا در تحمید خودم روی وبلاگ گذاشتم که ببینید دارید وبلاگ چه آدم خفنی را می‌خوانید !
فردای همان روز هم کلی مهمان سرزده از شیراز برایمان رسید که سرزده آمدنشان گند زد توی برنامه های خانواده ! و ثبت نام مدرسه و سرویس ودانشگاه و خرید لباس را برایمان غیر ممکن کرد و مجبور شدیم در خدمت مهمان ها باشیم و این هم شد قوزبالا قوز !
ولی این تازه اول‌عشق بود و کلی خبر در راه بود :)
چند روز بعدش ( یعنی دقیقا دوروز قبل از آن روزی که باید برای ثبت نام می‌رفتم) حدود ساعت ده- یازده ظهر بود که یک نفر به گوشیم زنگ زد وگفت بلند شو زود بیا برای ثبت نام !
و من همینطوری بهت زده بلند شدم و مدارکم را برداشتم و از مهمان ها عذر خواهی کردم و شتابان اسنپی گرفته و سوی دانشگاه روان شدم .
آنجا هم دوسه ساعتی را مثل اسب به اینطرف و آنطرف رفتم تا اینکه بعد از چند ساعت نفس گیر بالاخره ثبت نام شدم و کارت دانشجویی را گرفتم که گرفتن کارت در آن موقعیت خاص برایم همانقدر دل انگیز بود که گرفتن مدال طلای المپیک برای حسین رضا زاده !
تازه فهمیدم که فردایش اردویی در راه است که باید برویم برسیم خدمت اساتید و بعدش هم کمی دانشگاه گردی کنیم تا بفهمیم دنیا دست چه کسی‌است بالاخره !
و اردو را هم رفتیم و خدمت استاد راهنمایمان رسیدیم که ( که فامیلش همچون سامی‌بیگی عزیزم ! اسحق بیگی بود !) و ایشان فرمودند ته درس خواندن هیچی نیست و باید بدوید و بگردید یک کاری برای خودتان بسازید ، باشد که رستگار شوید .
و پس از این صحبت پرگهر بود که بنده توی فکر فرو رفتم که عزمم را جزم کنم و آنقدر درس بخوانم تا له و داغون بشوم !
بعدترش هم که برگشتیم دانشگاه و توی سلف دانشگاه برای اولین بار طعم غذای بدمزه ای که قرار بود چهارسال شکمم را با آن پرکنم چشیدم و چقدر حالم گرفته شد .
آخر سر هم گفتند بروید حالش را ببرید که همچین دانشگاه باحالی قبول شده اید و استفاده کنید که دیگرمثلش گیرتان نخواهد آمد .
پی نوشت :
در یادداشت های بعدی ( به شرط حیات!) برایتان از آدم‌های جدیدی که با آنها آشنا شدم برایتان خواهم نوشت .
  • ۹۶/۰۶/۳۰
  • زینب رمضانی

نظرات  (۶)

  • دوست؛دوست داشتنی تو
  • سلام عزیز دلم.....
    زینب جان خیلی خوش حالم ک‌ همون دانشگاهی ک‌ میخواستی قبول شدی...و مطمینم اتفاقات خوب و غیره منتظره ای پیش روته..راستی ناقلا هیچ وقت از فامیلای شیرازی تون نگفتی؟؟!!!!
    فدات......
    پاسخ:
    فامیلای شیرازی نداریم که ...

    دوستای آقاجونم بودن :)

    مخلص عروس خانوم چشم عسلی هم هستیم ❤❤
    زینب عزیزم نمی دانی چقدر خوشحالم که اصفهان اوردی و بیشتر از ان ایمان دارم که این خواست خدا بوده است...
    این روز هایی که تو بانام باسوادتر شدن از ان یاد کردی من از ان را روز هایی می نامم که بودن خدا را با تمام وجود حس کردم....
    پاسخ:
    ممنونم زهرای گل :)

    شاید جای خوبی باشه برای زدن بعضی حرف‌ها 
    شاید خوب باشه بهت بگم ’ چقدر دوستت دارم‘ 
    شاید بد نباشه بگم بی نهایت دلتنگتم ...


    مواظب خودت باش بهترین دختر دنیا ❤
    ویادت نره من همیشه دوستت دارم
  • سینا شهبازی
  • زینب جان،
    چقدر انتخاب هوشمندانه‌ای داشتی: باسوادتر شدن من. ترغیب شدم منم یه دسته برای خودم ایجاد کنم و راجع به تجارب این چندسال بنویسم.
    حیرت‌زده کننده. فکر کنم اساتید ادبیات باید بیان توی کلمات یه تجدید نظری بکنن برای این نسل جدید.
    حرف اون استاد راهنما رو امیدوارم به گوش جان بسپاری. من احتمالاً الآن بیشتر حرف این استاد راهنما رو درک کنم.
    راستی، خیلی خوشحالم که این پست رو نوشتی و واقعاً با اشتیاق دوبار خو ندمش. خیلی نوشته‌هات رو دوست دارم جانا.
    امیدوارم "باسوادتر شدن من" رو همچنان ادامه بدی و تب و تاب درس و دانشگاه، تو رو خیلی از وبلاگ دور نکنه.
    پاسخ:
    منم امیدوارم :)

    ولی خوش بین نیستم خیلی.... 
    زینب عزیزم نوشته ات مثل همیشه فوق العاده ازهر چیز کوچیکی بهترین استفاده رو میبری
    با اینکه امسال پوستون رو کندن تا نتایجو اعلام کنن کاملا موافقم ولی به حس خوشحالیه بعدش می ارزید، البته نتیجه اونی نبود که من میخاستم ولی برای همین واقعا خوشحالم و میدونم نتیجه تلاشمو دیدم. 
    از الان به بعد هم همه تلاشمو میکنم تا بشم اون خانوم مهندسی که همیشه تو ذهنم داشتم و دارم. 
    پاسخ:
    من که دیگه حاضر نبودم کنکور بدم !
    به خودم گفتم یا امسال قبول میشم یا همینطوری دیپلمه میمونم تا ابد ...


    خخخخ,اره خب همیشه مناسبتی مینویسی.

    ولی غذا ببر خدا وکیلی یا از یه ساندویچی یه چی بخر.

    نه وبلاگنویسی  رو رها نکن این کار به باز شدن فکر ت خیلی کمک میکنه در کنار درس خوندنت.....
    پاسخ:
    چشم نازنین‌زینب !

    قربونت برم من دوست مهربونم 
    زینبا,واقعا نوشتت بی نظیر بود,با حرفات راجب نتایج کنکور و در به دری همه ی پشت کنکوریا واقعا موافقم.من خودم ضربه ی بدی خوردم از کنکور امسال و واقعا انتظار چنین اتفاقیو نداشتم ولی برای همه ی بچه های این وبلاگ که قبول شدن و همینطور خودت ارزوی موفقیت میکنم.
    بهتم پیشنهاد میکنم غذا دانشگاهو نخور.کافور داره,دلسرد میشی و دیگه نمیتونی وبلاگنویسی کنیا;-)

    بی صبرانه منتظر نوشته ایت هستم که راجب محرمه...
    پاسخ:
    خوشم میاد خط فکریم دستت اومده میدونی قراره راجع به محرم بنویسم :)

    حال ندارم از خونه غذا ببرم ! همون غذای دانشگاهو میخونم 
    تازه انقدر قراره درس رو سرم بریزه که باید در وبلاگو تخته کنم جاش بقالی باز کنم 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی