روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

پیش نوشت :
در پست قبلی برایتان از اردویی که در دانشگاه برای دانشجویان جدید الورود برگزار شده بود نوشته بودم ؛ در ادامه‌ی متن ’ باسوادتر شدن من ‘ قصد دارم درمورد تجربیات اولین روز دانشجو بودنم برایتان بنویسم .


روزی که از اردو برگشتم آنقدر خسته شده بودم که قدم‌های آخر را به سختی بر می‌داشتم .‌ولی با این حال چند قلم جنس ضروری بودند که باید می‌خریدمشان و به جز همان روز هم فرصت دیگری نداشتم ؛ شارژر تبلتم خراب شده بود و راپید هایم هم ته کشیده بودند ؛ کلاسورم هم برگه لازم داشت !

در ضمن باید یک تخته رسم و خط‌کش T هم می‌خریدم [که آن را به فرصت دیگر موکول کردم ]،
کشان کشان و افتان و خیزان همچون سرو خرامان به سمت فروشگاه لوازم‌التحریر نزدیک منزلمان رفتم و یک بسته کاغذ کاهی برای چرک نویس ، یک بسته کاغذ کلاسور ، دوسه تا راپید و یک دفترچه‌ی جلد چرمی برای نوشتن لیست خرج ومخارجم خریدم .
ساعت مچی ام را هم باتری انداختم و برای تبلتم هم یک کابل نو خریدم .[ چقدر دلم یک پاور بانک رو به راه هم می‌خواست ولی حیف ... ]
از تابستان هنوز عادت دیرخوابیدنم از سرم نیفتاده و برای همین هم امروز کمی سخت از خواب بیدار شدم و توی کلاس های امروز هم به قدر کافی سرحال نبودم متاسفانه !
اولین کلاسمان هم « آز فیزیک ۱» بود که مدرسش یکی از بچه های کارشناسی ارشد دانشگاه خودمان بود.
چون هنوز درست و حسابی دانشگاه را بلد نیستیم قرار شد جلوی درب اصلی دانشکده‌ی خودمان منتظر بمانیم و بعد همگی باهم سر کلاس برویم.[ بعضی از کلاس ها توی دانشکده‌ی خودمان تشکیل نمی‌شوند ؛ مثلا برای درس فیزیک باید به دانشکده فیزیک برویم]
اولین جلسه ی کلاس خیلی دلچسب نبود ، راستش فضای دانشگاه صنعتی کمی خشک و غیر منعطف است و آدم های آنجا خیلی توی ارتباط برقرار کردن مهارت ندارند .
موقع ناهار با دوستان به سمت سلف دانشکده رفتیم ولی من از منزل غذا برده بودم [ فلافل تند !] و غذای دانشگاه را نخوردم [ راستش هنوز نتوانسته ام به خودم بقبولانم که از آن غذای بدمزه ای که توی یک سینی کثیف به سمت آدم پرت می‌کنند بخورم !]
بعد از آن هم گشتی توی قسمت پردیس [ جایی شبیه پاساژ که از شیرمرغ تا جان آدمیزاد را تویش می‌فروشند ] زدیم و بعد از کنار مزار سه شهید گمنام که در همان نزدیکیها برایشان مقبره‌ای ساخته بودند توقف کردیم ولی گویا دوستان علاقمند نبودند بیشتر بمانیم و این شد که زود محل را ترک کردیم .

حدود ساعت دو بود که کلاس بعدی شروع شد ؛ کلاس اخلاق اسلامی که استادی به غایت دوست داشتنی داشت [ حس می‌کنم خوب به آدم نمره می‌دهد برای همین دوستش می‌دارم !]

کلاس ها که تمام شدند اول از همه رفتم کتابخانه مرکزی دانشگاه ولی گفتند که هنوز نمی‌توانیم به دانشجویان کارشناسی کتاب بدهیم :) و بروید هفته‌ی دیگر که عضویتتان ثبت شد بیایید .

مقصد بعدی بسیج دانشجویی بود ؛ به توصیه‌ی یکی از اساتیدم که توصیه کرده بود حتما به آنجا بروم سراغ بسیج رفتم ؛ دوتا دختر ریز نقش آنجا بودند که با روی خوش و آغوش گشاده از من استقبال کردند و قرار شد برای برنامه‌هایشان خبرم کنند .

از همان جا سراغ کانون ادبی دانشگاه را گرفتم و به ساختمان فرهنگی رفتم و آنجا هم ثبت نام کردم [ اتفاقات جالبی که درکانون ادبی افتاد را درپستی مجزا خواهم نوشت ]

بعد از آن هم لنگ لنگان و خسته و پریشان سوی خانه روانه شدم .

پی نوشت :
چقدر این متن شبیه نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز شد :)
دقیق و کامل و با جزئیات همه چیز را نوشتم .
  • ۹۶/۰۷/۰۱
  • زینب رمضانی

نظرات  (۵)

سلام سرو خرامان من,;-) 

متنت خیلی جالب بود همونطور که گفتی با جزییات,درست شبیه نوشته های جودی.
زینب جونم من امسال دانشگاه نرفتم ولی خیلی خیلی خوشحالم که تجربیات تو رو میخونم ممنونم بازم بنویس راجب دانشگاهت,خیلی چیزای جدید یاد میگیرم.;-);-);-)
پاسخ:
چشششششم زینب بانو
  • دوست؛دوست داشتنی تو
  • سلام بانو.....احوالات شریف؟؟
    زینب جونی مثل همیشه عالی....
    ان شالله هر روزت بهتر از روز قبل باشه....
    پاسخ:
    قربونت برم
  • سینا شهبازی
  • فکر کنم اونقدری که من برای قسمت‌های باسواد‌تر شدن اشتیاق دارم، هیچکس دیگه‌ای نداشته باشه. چون الآن خیلی از ساعت خوابم گذشته (امیدوارم دوباره نگی: گفت آسان گیر...) ولی دلم نیومد وقتی دیدم این پست رو نوشتی، نخونده به خواب برم. شاید دیگه بیدار نشم خب.
    در مورد غذای دانشگاه فکر می‌کنم کمی سخت‌گیری چاشنی متن شده. به نظرم غذای دانشگاه اونقدرام که می‌گن بد نیست. یا لااقل دانشگاه ما اینطور نیست. یا شاید هم من خیلی سخت‌گیر نیستم (حالا می‌تونی بگی: گفت آسان گیر...).
    بی‌صبرانه کنجکاوم تا بدونم توی اون دقایقی که برای ثبت‌نام کانون ادبی رفته بودی، چی بهت گذشته.

    پاسخ:
    ممنونم سینای عزیز :)

    توی کانون ادبی اتفاقات زیاد جالبی افتاد 
    فقط امروز کمی خسته ام نمی‌تونم بنویسمش
    نوشتن درباره‌ی کانون ادبی رو موکول می‌کنم به بعد
  • فرشته بیدیان
  • امروز به منم خیلی خوش گذشت  واقعا درس خوندن توی شهر دیگه جذابه
    پاسخ:
    موفق باشی شیرین عسل بانوووووو
  • لیلا موسوی
  • واقعا مثل نامه های جودی ابوت شده 😉
    برات واقعا خوشحالم زینب جانم، این سحتی ها به شیرینی آخرش می ارزه 
    زینب خدا روشکر کن فقط بعد کلاس میری خونه.... 
    پاسخ:
    امیدوارم آخرش شیرین باشه :)

    چقدر دلم می‌خواست برم یه شهر دیگه !
    راستی امروز توی حیاط دانشگاه یه دختری رو دیدم که از لرستان اومده بود 
    چند دقیقه ای باهم حرف زدیم ، خیلی مودب ومهربون به نظر می‌رسید 
    تازه
    انقدر خوشگل بود که نگو ... 

    میخام برم باهاش دوست بشم 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی