روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

پیش نوشت :
حتما شما هم زیاد شنیده اید افرادی که دائم با عدد ورقم و تیر وستون و تراز و امثالهم سروکار دارند ، احساس سرشان نمی‌شود وهمه چیز را صفر ویک می‌بینند و با یک من عسل هم نمی‌شود خوردشان .
می‌خواهم بگویم کاملا درست شنیده اید :)
ولی علم آمار می‌گوید :
’’ در هر جامعه‌ی آماری تعدادی از اعضا به عنوان استثنا شناخته می‌شوند و برای گزارش ویژگی های یک جامعه از ذکر خصوصیت های اعضای استثنا صرف نظر کرده و ویژگیهای غالب را بر می‌شمریم . ‘‘
صحبت بالا درمورد جامعه‌ی مهندسان هم صدق می‌کند و من در ادامه‌ی سلسله متن های ’ باسوادتر شدن من ‘ قصد دارم درمورد اعضای استثنای دانشگاه صنعتی اصفهان برایتان بنویسم .



راستش روز اولی که وارد دانشگاه شدم ، احساس غالبی که داشتم شادی نبود بلکه ملغمه‌ای از احساسات متفاوت را حس می‌کردم که توی آن شرایط زمانی و مکانی خاص قادر نبودم نام مشخصی برایشان پیدا کنم .[ در روانشناسی به افرادی شبیه من می‌گویند ’ فاقد سواد عاطفی‘ ]

دانشگاه ما جایی خارج از شهر در بین دوشهر نجف‌آباد واصفهان وپشت کوه‌های امام‌زاده سیدمحمد است ؛ آنطور که من شنیده ام کلنگ دانشگاه قبل از انقلاب زده شده و اولین دانشکده ای که توی آن تاسیس شده است ، دانشکده‌ی کشاورزی بوده است.[ یعنی همین دانشکده‌ی خودمان ]
وسعت و زیبایی زیاد دانشگاه مرا به هیجان می‌آورد ؛توی روزهای اول از هر سوراخی که می‌دیدم وارد می‌شدم و سری می‌زدم ؛ شور و شوق بسیار زیادی که برای دیدن و یافتن و کشف محیط جدید داشتم باعث شد دنبال جمع های صمیمانه تر و [ نازتر !] بگردم و همین شور و شوق منجر به کشف ارزشمندی شد که من آن را نقطه‌ی عطف اولین روزهای دانشجو شدنم می‌دانم .

طی پرسه زدن‌ها و پرس وجو کردن هایی که دراین چند روز داشتم به ساختمان امور فرهنگی دانشگاه رسیدم ؛ ساختمان زیبایی که اطرافش را به زیبایی هرچه تمام تر گل کاری کرده اند و داخل سالن هم پر از تابلو های شعر و خط‌نقاشی و این جور چیزها بود .
طبقه‌ی دوم که رسیدم انگار دنیا را به من دادند ؛ یک سالن بزرگ که پارتیشن بندی شده بود و هر کدام از قسمت ها مربوط به یکی از کانون های فرهنگی بود؛ توی یکی ابزار و ادوات کوهنوردی روی درو دیوارش آویخته بود ؛ از آن یکی صدای ساز و آواز و نی و تار می‌آمد و یکی دیگر که ...
مهم تر از همه شان هم کانون ادبی بود که موقع دیدنش گویی روح به کالبدم دمیده شد .
به راستی که باحال ترین و جالب ترین قسمت هم همانجا بود ؛ درو دیوار آنجا پر از عکس شاعر های اینوری و آنوری بود و حالش هم حال خیلی خوبی بود .
یک بورد هم آن طرف روی دیوار بود که هرکس به رسم یادگار بیت شعری روی آن می‌نوشت و می‌چسباند ؛ من هم این شعر را نوشتم :


” من مهندس گشته ام راه دلت پیدا کنم
ورنه با یک شغل ساده میشود خورد و نمرد ‘‘

مسئول کانون هم بسیار خوش رو و [ ناز !] بود و کلی تحویلمان گرفت و قرار شد برای جلسات هفتکی شان خبرمان کند .
آخر سر هم به رسم یادگار یک جلد کتاب شعر[ از اشعار همین دانشجویان دانشگاه صنعتی] به ما داد .

پی نوشت :
برای شروع جلسات شعر وداستان خیلی شور وشوق دارم ؛ یک شعر هم حفظ کرده ام که اگر گفتند بخوانید مثل آهو! توی گل نمانم .
  • ۹۶/۰۷/۰۲
  • زینب رمضانی

نظرات  (۲)

  • دوست؛ دوست داشتنی تو
  • سلام زینب جونم میدونم اونجا یکی از مکان های پرورش استعداد تو هست موفق باشی عزیزم...
    پاسخ:
    مرسی گلم
  • لیلا موسوی
  • زینب گلم 
    چه خوب جایی رو برای خودت پیدا کردی که حس خوبی بهت میده 
    فکر میکنم شعرایی که حفظ کردی برای جلسات رو برای من فرستادی، خوندمشون خووب بودن عزیزم 
    پاسخ:
    آره همونا بودن :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی