روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

داستان یک ’’ نام ‘‘

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ب.ظ
                                     

پیش نوشت :
از مدت ها قبل قصد داشتم درمورد نامم برایتان بنویسم ؛ شاید دیده باشید افرادی را که دوتا اسم دارند و مثلا یکی اسم شناسنامه‌ای شان و دیگری اسمی باشد که با آن شناخته می‌شوند ولی گمان نمی‌کنم کسی را دیده باشید که با سه اسم شناخته می‌شود . در ادامه‌ی متن قصد دارم ماجرای انتخاب اسمم را برایتان بگویم .


پدر بزرگ من بزرگ فامیل است ، پدرم پسر بزرگ خانواده است و من هم فرزند ارشد پدرم هستم . پس با این اوصاف متوجه موقعیت استراتژیک و حساس بنده! درخانواده هستید .
آنطور که از بزرگتر ها شنیده‌ام موقعی که والده‌ام بنده را باردار بودند و در هزار توی ویار و هوس غذاهای مختلف گرفتار بوده‌اند پدرِپدربزرگم عمرش را به شما می‌دهد و از دنیا می‌رود [ که از این جانب می‌توان بنده را سرخور نامید !] و در پی این ماجرای ناگوار و اسف‌بار کل خاندن در انتظار تولد پسری بوده‌اند که نام مبارک حضرت‌ِپدرجد را به دوش بکشد ! [ فکرش را بکنید که قرار بود نامم بشود یدالله !]
لازم به ذکر است مادرم هم در آنموقع حاضر نبوده به سونوگرافی برود و بفهمد که قدم نورسیده [ که تا آنموقع هنوز نرسیده بود !] بالاخره دختر است یا پسر .
بالاخره شخص شخیص اینجانب پا به دنیای خاکی می‌گذارم و همگنان درمی‌یابند که مولود خاندان دختری گیس گلابتون با چشمانی ورقلمبیده است که حتی هنوز بلد نیست درست و حسابی شیر بخورد و از این بابت کلی توی برجکشان می‌خورد و حالشان گرفته می‌شود و در می‌یابند که دیگر نام پدرجد محترم روی زمین می‌ماند و اسم دیگری باید برای نوزاد برگزینند .
پدر بزرگم دست به کار می‌شود و برای اولین نوه‌اش که قرار است فامیل به واسطه‌ی حضور او گسترده تر شود نام ’سارا‘ را برمی‌گزیند و پدر نوزاد هم که از همان اول دلش برای داشتن یک دختر غنج می‌رفته نام ’زینب‘ که از مدت‌ها قبل درنظرش بوده را برمی‌گزیند ! از طرفی مادر بچه هم نذر کرده بوده است که اگر فرزندش صحیح و سالم پا به دنیا بگذارد اسمش را ’ معصومه‘ بگذارد .
و اینجاست که پدر نوزاد پیش دستی کرده و به سمت ثبت احوال می‌رود و بی سر و صدا نام مطلوبش را روی فرزند می‌گذارد و سرمست و شناسنامه به دست همچون قهرمانی که شاخ غولی را شکسته باشد از اداره بیرون آمده و به سمت منزل می‌رود .
به خانه که می‌رسد پدرش را در حالی که درگوش نوزاد اذان می‌گوید می‌بیند و متوجه می‌شود توی گوش فرزند نام مبارک ’معصومه ‘ قرائت شده و بناست زین پس ’سارا‘ خطابش کنند .
بچه با همین تناقضات رشد می‌کند درحالی که عده ای سارا صدایش می‌کنند و عده‌ی دیگری زینب و هنوز نمی‌داند که بالاخره کدام از این دوتاست .
و با همین مسئله بزرگ می‌شود تا به جایی که یک سال عاشورا تصمیم میگیرد که دلش را یک دله کند و به همگان بگوید دلش می‌خواهد کل دنیا اورا به نام این بانوی قهرمان و بلند آوازه بشناسند و زین پس به همان نامی که پدر برایش برگزیده صدایش کنند .
و این می‌شود که زینب [ معنای لغوی زینب ، زینت پدر است !] زینب می‌شود و قول می‌دهد مثل اسمش زینت پدر باشد و با تلاش و همت متعالی خستگی را از تن حضرت پدر بزداید .



  • ۹۶/۰۷/۰۷
  • زینب رمضانی

نظرات  (۱)

  • لیلا موسوی
  • واااااااییییی زینب خیلییییییییییی فوق العاده نوشتی😊😍😉
    آی که من قربون صاحب اسمت و تو زینب خوشگلم بشم.... 
    زینب واقعا اسم برازنده ایه. 
    پاسخ:
    قربونت برم عزیزدلم ... 
    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی