روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

خداحافظ آقا محسن ...

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۴ ق.ظ

انگار همین دیروز بود ؛ بچه ها اردوی راهیان نور تعریف می‌کردند و من حسرت جاماندن از این سفر زیبا را می‌خوردم .


دور هم جمع شده بودیم و هرکس از خاطرات سفر تعریف می‌کرد تا حرف رسید به اینکه مداح کاروان دل همه را برده کربلا و قلبشان را هوایی کرده ...

ناغافل چشمم افتاد به نگاه دختری که تا آنموقع نمی‌شناختمش ؛وقتی به این حرف ها گوش می‌داد چنان لبخندی می‌زد که نظیرش را ندیدن بودم
انگار حظ می‌کرد از اینکه بشنود جوانک خوش صدای قصه اینقدر دلبری کرده ...
بعدها فهمیدم که دخترک زیبای قصه نوعروس همان جوان خوش صدای قصه است که آخر مداحی هایش می‌گوید :
اللهم ارزقنا شهادت ... اللهم ارزقنا حرم


عاشقی کردن را در رفتارشان میدیدم ، عشق شان را از ته قلبم ستایش می‌کردم و ته ته دلم چنین عشقی را آرزو می‌کردم


چند دقیقه پیش یکی از دوستان عکسی از یک جوان تکیده و زرد روی را برایم فرستاد که زیرش نوشته بود :
شهید محسن حججی پس از تحمل دوروز اسارت درچنگال داعش به فیض شهادت نائل آمد.
قلبم ریخت یکدفعه ...



نذر کردم فکری که توی سرم آمده اشتباه باشد
دعا کردم این آقا محسن همان آقا محسنی نباشد که می‌شناختم
آرزو کردم این همان بلبل هزار دستانی نباشد که آرزوی شهادت داشت

دعایم اما
مستجاب نشد ؛ این جوان زرد روی تکیده همان مداح خوش صدای خودمان بود 
فقط رنج غربت ودرد فراق کمی لاغرش کرده بود
او
همان جوانک خوش صدایی بود که همسرش لبخندهای عاشقانه نثارش می‌کرد
همان ماهی قرمز تنگ بلورین حاج احمد بود 
همان عاشق دل خسته‌ی تازه‌داماد
همان بود ...


وقتی شنیدم به تازگی پدر شده و فرزندی داشته بند دلم پاره شد
وقتی فهمیدم سرش را بریده اند اشکم جاری شد

حالا نمی‌دانم چه بنویسم
ولی از حرف های همسرش وام می‌گیرم و می‌گویم :
شهادتت مبارک بلبل هزار دستان شهر


شهید محسن حججی
لشکر ۸ نجف اشرف
شهرستان نجف آباد
موسسه سردار سرلشکر شهید حاج احمد کاظمی
#انتقام_سخت
  • ۹۶/۰۵/۱۹
  • زینب رمضانی

نظرات  (۴)

  • محدثه آخوندی
  • مانندِ قَطعیتِ درخت می‌میری      
    تا زنده بمانی برای من

    تا چشمه‌ای بزرگ
         در چشمه‌ای بزرگ
                                 غرق باشد
    و اویم        
    در پهلوهای مُعلق تو      
    چون گونه‌های کوه اوج بگیرد
    و مژه‌های شکسته‌ام همچنان
    به احترام چهره‌ تو
    که حاصل یک بوسه بزرگ از خداوند است
    و افقی سرخ برای پروان  بلند باشد

    تو      نه برای خلوت دندان‌هایمان
    نه برای آن هزار و یک دریا
    فصلی خوب
    برای بازی کودکانی
    فصلی که به گل‌ها
    برای شکفتن      امنیت می‌دهد
    به ناودان‌ها        برای باران   
                                         میدان
    و به سرنوشت کرم ابریشم
                                           معنا

    تنها تو  اعتراف می‌کنم که از چشمان گُم پیدایم می‌کند
    تنها تو وادارم می‌کند که بر این سطرهای سنگ بریزم
    و پلی آهسته از گردن کلمات
                                  به گیاهان بزنم
    که میوه تنت
    شب اول تاریخ است
    و دستانت         خشونتی نمناک
    که خون قبیله‌ام را       
              آرام می‌کند و
    پرندگان بیمار را
                         شفا می‌بخشد

    مثل گل‌های قالی که سنگینی مرا تحمل می‌کنند
    مرا به نام دردهای شیرینت بپذیر و
    پشت خوشه‌های گندم  
                                  پناهم ده
    تا راه باد
    آهسته از کتف‌های من باز شود
               ای آبی افتاده از آسمان
                                          قرمز کم‌رنگ ....


    #شهادتت مبارک

    پاسخ:
    محدثه جان خیلی خوشحالم از دیدن اسمت اینجا ...

    دلتنگت شدم دختر مهربون تپل عزیزم

    شعر فوق العاده بود 

    مرسی عزیزدلم :)
  • لیلا موسوی
  • سلام زینب جان
    وقتی خبر شهادت رو شنیدم خیلی ناراحت شدم من آقای حججی رو نمیشناختم 
    ولی با حرفایی که تو در موردش گفتی و متنایی که نوشتی واقعا خیلی غصه خوردم
    خدا بهشون صبر بده.... 
    پاسخ:
    هنوز وقتی بهش فکر می‌کنم احساس می‌کنم قلبم فشرده میشه

    چهره‌ی خانم عباسی از جلو چشمم کنارنمیره
    خدا بهش صبر بده 
  • دوست؛ دوست داشتنی تو
  • زینب جان سلام..
    وقتی خبر شهادت اقای حججی رو شنیدم منقلب شدم مدتی گذشت ک جوش و خروش قلبم فروکش کرد ولی وقتی باز متن تورو خوندم مجدد منقلب شدم و این یعنی متن تو یک متن مرده نیست..‌....افرین عزیزم
    پاسخ:
    خدا به خانوادشون صبر بده 

    این خبر شهادت یه جواب بود برای سوالای من 
    ویه تلنگر که میگفت حواست باشه از مسیر آدم بودن خارج نشی
  • امیر حدیدی
  • خدا می‌دونه همین الان که ما با خیال راحت نشستیم چه تعداد ادم دچار چه مشکلاتی هستند ، از کارتون خوابی تا جنگ ...
    پاسخ:
    فقط خدا میدونه همسر آقا محسن الان چه حالی داره 

    باید به بچه‌ای که حنوز حرف زدن بلد نیست بگه پدرت کجا رفته ؟

    خدا بهش صبر بده 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی