روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

#تولد _ زاد روز _Birthday

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ب.ظ



شما را نمی‌دانم ولی برای من روز تولدم مهم ترین روز دنیاست ! 
معمولا از ده پانزده روز قبلش هم دل توی دلم نیست و روزشماری می‌کنم تا زودتر روز موعود فرا برسد .
معمولا از چند روز قبلش هم فراخوان عمومی می‌گذارم تا مبادا کسی باشد و روز تولدم را یادش برود؛ به هیچکس هم رحم نمی‌کنم ؛ از در و همسایه و دوست و آشنا گرفته تا فامیل دور ونزدیک و معلم و مدیر و هرکس که دم دستم برسد ! به همه شان روز تولدم را یاد آوری می‌کنم.
ازصبحش هم چشمم به صفحه‌ی گوشی است تا ببینم چه کسی یادش مانده این روز را .
البته خودم هم سعی می‌کنم هیچ‌وقت تاریخ هایی که برای دیگران مهم است را فراموش نکنم.
راستش چیزی که توی تولد برایم خیلی مهم است کادو و جشن و بادکنک هلیومی و تم خارجی وسورپرایز خفن و این چیزها نیست ؛ چیزی که خیلی دوست دارم این است که روز تولدم همه خوشحال باشند و بخندند .
چیزی که توی آن روز خوشحالم می‌کند همین است ؛ می‌خواهم توی مهم‌ترین روز دنیا همه خوشحال خوشحال باشند و حسابی بخندند .
روز تولدم را هم خیلی دوست دارم ؛ عدد پنج عدد شانس من است و از خوش شانسی من تولدم هم پنجم ماه است ! زمستان هم خیلی دوست داشتنی است و محبوب‌ترین ماه زمستان برای من همان اسفند ماه است . از اتفاق توی همان ماه محبوبم هم به دنیا آمده‌ام .
توی روزهایی که خیلی توی تب وتاب مهندس شدن بودم هیچ‌چیز بیشتر از اینکه توی روز مهندسی بدنیا آمده بودم سرکیفم نمی‌آورد.
روز تولدم دقیقا بیست و پنج روز قبل از عید است ؛ دقیقا توی همان روزهایی که همه توی حس وحال خانه تکانی و لباس نو و اینجور چیزها هستند.
توی بچگی تولد های قشنگی داشتم ؛ خیلی هایی که آنموقع بودند وحالا از پیشم رفته اند آن روزها را کنارم بودند .
پسرخاله‌ام حسام که توی همان هفت هشت سالگی از ایران رفت و دیگر ندیدمش ؛ مریم‌ننه که مادربزرگ پدرم بودو مرا نازلی‌قیزیم صدا میکرد و توی چهار پنج سالگیم مُرد ؛ نگین دختر همسایه که چشم هایش سبز بود و موهایش مثل آبشار روی شانه هایش می‌ریخت وبعد از اینکه آمدیم اصفهان عروس شد و از آن محل رفت ؛ سحر تپلو که رفت بندرعباس و خیلی های دیگر که یک روزی توی شادی من شریک بودند .
بهترین خاطرات مدرسه ام هم مربوط به روز تولدم هستند
دوم دبیرستان که بودم تولدم مصادف شد با ولادت حضرت زینب (س) ! آن روز که رفتم مدرسه اول از همه سر صف یک کتاب جایزه گرفتم ؛ بعدش هم که دوستانم برای سنگ تمام گذاشتند ؛ هنوز هم که هنوز است وقتی عکس های آن روز ویادداشت های بچه ها را می‌خوانم ته دلم ضعف می‌رود .
پیامک های روز تولدم هم خیلی دوست داشتنی اند ؛ از پیام های تبریک مریم‌چشم‌عسلی گرفته تا تبریک های لیلای دوست داشتنی و رفیق شفیقم زینب وکلی آدمِ باحال دیگر ...
کادوهای تولدم هم همیشه برایم دوست داشتنی بودند ؛ از آن پارچ و لیوان هایی که توی بچگی برایم می‌آوردند و مادر روی جهیزیه ام می‌گذاشت تا عطر و لباس وعروسک و زلم زیمبوهایی که از دوستان می‌گرفتم ؛ ویا حتی این کادوهای گران قیمت و بودارِ پسرخاله جانِ همیشه سربه زیر !
روز تولدم بهترین روز سال است :)
همان روزی که تویش یکبار پدرم بنر بزرگی چاپ کرد که رویش نوشته بود :” زینب جان ! بهار زندگیم ! هفتمین سالروز تولد زیبایت مبارک “ و بعدش بوسه‌ی محکمی که روی گونه ام نشاند .
همان روزی که مادرم از صبح زود در تدارک شام خوشمزه‌ی تولد است و حتی یادش می‌رود درست و حسابی نازم را بکشد .
روز تولدم بهترین روز سال است :)


امضا : زینب رمضانی
  • ۹۶/۰۶/۲۷
  • زینب رمضانی

نظرات  (۶)

وای زینب خیلی جالب شور و هیجان تولدت رو بیان کردی,منم مث تو روز تولدم رو خیلی دوست دارم,و چون نوه ی اول پسری بودم همیشه همه ی اقوام درجه یکم بهم تبریک میگن فقط پاییز از نظر من دلگیره از اینکه روز تولدم توی پاییزه کمی دلخورم,

ولی بگذریم.... 

لیلا راست میگه تو همیشه چند ماه قبل از تولدت همه رو خبر میکنی;-)
بهت تولدتو پیشاپیش تبریک میگم چون من حواس پرتم یادم میره
پاسخ:
میدونی که اینقدر به طرق مختلف از چند روز قبلش بهت میگم که محاله تولدمو یادت بره :)
هیچ وقت نتونستم تولد کسی رو درست وحسابی تبریک بگم....سعی میکنم از امسال این کارو بکنم رفیق شفیقم....
تو که منو میشناسی
پاسخ:
زهرای عزیزم ...
اینطوری نگو :) هنوز اون کتابی رو که برای تولدم بهم کادو دادی رو دارم 
خیلی دوستش دارم 
  • دوست؛ دوست داشتنی تو
  • سلام زینب جونی....
    ۵اسفند برای منم ی روز مهمه چون رفیق گلم توی این روز زمینی شده...
    و باید بگم تو پتانسیل اینو داری ک مثل داستایوسکی معروف بشی چون از اتفاقات و وقایع اطرافت ب خوبی ایده میگیری برای نوشتن...
    فدات
    پاسخ:
    مرسی عزیزدلم
  • سینا شهبازی
  • زینب جان،
    اینقرر بااشتیاف نوشتی که باعث شدی دوباره به روز تولدم فکر کنم. فکر نمی‌کردم برای یه نفر، روز تولدش اینقدر مهم باشه. 
    کادوهای بودار پسرخالۀ سربه‌زیر. خیلی دوست داشتم بیشتر در مورد این پسرخاله می‌نوشتی! احساس کردم بد نیست با اخلاقیاتش آشنا بشم.
    تنها بدی‌ای که داره، اینه که تولدت روز شنبه است. از قدیم هم گفته‌اند که: شنبه خر است :-D 
    پاسخ:
    پسرخاله رو بیخیال :)

    شنبه اگر تولد خانوم مهندس باشد خیلی هم خوب است .
  • فرشته بیدیان
  • چند روز دیگه تولدته؟؟؟؟
    پاسخ:
    اگه گفتی !
    آی گفتی هیچوقت تولدی که دوم دبیرستان برات گرفتیم رو یادم نمیره از اون کیک تولد با کبریت هایی که به عنوان شمع گذاشتیم گرفته تا نقاشی های روی تابلو همش برام جزو بهترین خاطرات زندگیمه چون واقعا خوش گذشت.یادش بخیر... 
    زینب جان عزیزم ماشالا تو از چندروز قبل تولدت که شروع نمیکنی به یادآوری، از چند ماه قبل فراخوان میدی البته واسه من که اینطوری بوده 😉😉😃
    پاسخ:
    نمیدونی چقدر کیف داره که ...

    اون تولد بهترین تولد زندگیم بود 
    خیلی خوش گذشت

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی