روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

بوف کور _ صادق هدایت

دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۴ ب.ظ

                                         

                                          



اولین مواجهه‌ام با بوف‌کور را خوب یادم هست ؛ دوم دبیرستان بودم ، اواخر زمستان سال ۱۳۹۳  بود ، بهمن یا اسفند ماه!

خوب یادم هست که ساعت آخر روز چهارشنبه بود و آخر کلاس حدود بیست دقیقه‌ای را بیکار بودیم ، به عادت همیشه که توی کلاس تاب می‌خوردم و سربه سر بچه ها می‌گذاشتم بلند شدم و کتابی که توی دست یکی از دوستانم بود را از دستش بیرون کشیدم ؛بیچاره آنقدر غرق شده بود که اصلا متوجه نزدیک شدنم نشده بود! البته عجیب هم نبود ، قبلا هم چندباری کتاب دستش دیده بودم ، کتاب را محکم توی دستم گرفته بودم !

همینطور که ایستاده بودم وکتاب هم توی دستم بود شروع کردم به ورق زدن !

 کتاب ترکه ای ولاغر اندامی بود و ظاهرش وحتی عنوانش چنگی به دل نمی‌زد ، گمان کردم یکی از همان کتاب های زرد و مسخره ایست که جز پند و موعظه های تاریخگذشته چیزی نمی‌شود تویش پیدا کرد .

البته دوستم گفت که کتاب ، کتاب‌معروفی است و اگر بخواهم می‌تواند آن را به من قرض بدهد ولی وقتی دید تمایلی ندارم حرفش را پس گرفت .

گفت : زینب واقعا تا حالا بوف‌کور رونخوندی؟ نویسنده‌ش صادق هدایته ها !

گفتم : نه ! حتی اسمش هم برام آشنا نیست.

برایش خیلی عجیب بود که بوف‌کور  را نمی‌شناختم .

من حتی اسم صادق‌هدایت را هم نشنیده بودم ،راستش نه اینکه نشنیده باشم ولی فکر می‌کردم یکی از همین آدم‌هاییست که باضرب و زورِ پول و قدرت ، چندخطی چاپ کرده و حالا هم اسمش سر زبان ها افتاده ! از همین بادمجان دور قاب چین ها !


دوسال بعد از آن ماجرا بود که یکدفعه یاد خاطره‌ی آن روز افتادم ؛ نمی‌دانم فشار بیکاری بود یا کنجکاوی بی‌موقع! 

شاید هم تنبلی ام می‌آمد ومی‌خواستم جوری از زیر امتحان فیزیک در بروم .

نمی‌دانم ! 

ولی هرچه که بود وادارم کرد توی اینترنت بگردم و یک نسخه اش را گیر بیاورم و بخوانم تا اگر مُردم ‌، خدای نکرده ناکام ونامراد جهان را ترک نگفته باشم .

خوش بختانه آن شب برخلاف همیشه شاه‌ماهی تور کردم !

نسخه‌ی دست نویس خود صادق‌صدایت که توی هند نوشته شده بود و ( الحمدلله !)به شکل خوبی اسکن شده بود را از یک سایت نشرکتاب دانلود کردم !

وخوشحال تر شدم وقتی دیدم کتاب صد صفحه بیشتر نیست و می‌شود سه‌سوت! آن را تمام کرد.

خوب یادم هست که دوساعته کتاب را تمام کردم !همانطور که گفتم فردای آن روز امتحان‌فیزیک داشتم اما با کمال بیخیالی رفتم زیر لحاف و شروع کردم به خواندن .

امــــا

کتاب که تمام شد شبیه انار آبلمبویی که تمام شیره‌ی جانش را بیرون کشیده باشند ، وارفتم !

 برای چند لحظه احساس کردم درخلسه فرو رفته ام ؛ از آنطرف غصه‌ی نخواندن درس برای امتحان فردا روی سینه ام سنگینی می‌کرد و از اینطرف احساس می‌کردم با خواندن این کتاب ،یک کلاه گشاد سرم رفته است.

از اینجا رانده و از آنجا مانده بودم !

برای آدمی  شبیه من که بعد از هرکاری چرتکه می‌انداخت و سود وزیانش را محاسبه می‌کرد ، خواندن این کتاب شبیه یک ورشکستگیِ کمرشکن بود .

خلاصه که آن امتحانم را پنج شدم !

پنداری باستان‌شناسی بودم که پس از دنبال کردن ردپای یک گنج بزرگ در بین سطور کتابهای سنگین و حرف‌های استادها و تحمل رنج زیاد و گذشتن از رمل وشن وماسه ، حالا به جای آنکه یک کوزه‌ی پراز طلا پیدا کند ، تکه سفال رنگ‌پریده ای نصیبش شده که نمی‌داند دقیقا کجایش شبیه گنج است ؟

از خودم پرسیدم :

آخر دختر دیوانه !خواندن توهمات وتخیلات یک تریاکی عرق‌خور که همسر یک فاحشه است ونهایت هنرش نقاشی‌کشیدن روی قلمدان است چه چیزی به معلوماتت اضافه کرد ؟


با عصبانیت کتاب را از روی حافظه‌ی تبلتم پاک کردم ولی نمی‌دانستم که

عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها ...


با آن که کتاب را حذف کرده بودم و بعنوان یک تجربه‌ی تلخ به خودم قول داده بودم دیگر دور وبر صادق‌هدایت نپلکم اما از آن روز به بعد بوف کور رهایم نمی‌کرد !

هرجا میرفتم نام ونشان و اثری از خودش یا نویسنده‌اش می‌دیدم ؛ هروبلاگ و وبسایت وکتابی را که باز می‌کردم حتما اسمی از آنها در آن برده شده بود .

کم کم داشتم دیوانه می‌شدم ؛ حتی به اسم صادق هم حساسیت پیدا کرده بودم!

دیگر یقین حاصل کرده بودم که در این کتاب رازیست که باید آشکارشود وگرنه تا عمر دارم دست از سرم برنخواهد داشت .

برایم مسجل شده بود که بوف‌کور چیزی بیشتر از یک داستان صدصفحه‌ای درباره‌ی یک تریاکی‌عرق‌خور است و الکی نیست که این همه نویسنده و شاعر و فیلمساز و کارگردان تعریف و تمجیدش را کرده اند.

جستجو را شروع کردم !

اول از همه رفتم ونقد های کتاب راخواندم ، راستش از آنها چیز زیادی دستگیرم نشد چون همه‌شان پر بودند از اصطلاحات و لغات سنگین وثقیلی که از پس فهم و هضمشان بر نمی‌آمدم.

این شد که بند کفش‌هایم راسفت کردم وشال وکلاه کردم و شروع کردم به دنبال کردن نشانه ها !

یک بار دیگر کتاب را از اول تا آخرش خواندم ! درست مثل یک کتابخوار !

از روی جلد شروع کرده بودم و خط به خطش را درجستجوی گنج با ولع می‌کاویدم ! 

از خودم میپرسیدم که :

چرا فقط پنجاه نسخه اش چاپ شده؟

چرا آن را فقط برای دوستان نزدیکش فرستاده ؟

چرا طبع ونشرش در ایران ممنوع شده ؟

اصلا چرا اینقدر همه چیز عجیب است؟

چرا ...


این بار کتاب را با چشم خریدار می‌دیدم ؛ درست همانطوری که یک داماد جوان توی مجلس خاستگاری عروس را می‌بیند .

همانطور چشم دریده :)

این بار داشتم چیزهای تازه تری می‌دیدم . طرح وساختار متفاوت وجدید کتاب که در مطالعه‌ی اولیه‌ام متوجهش نشده بودم ،خیلی توجهم را جلب کرده بود .

سوال های زیادی برایم پیش آمده بود !

- چطور می‌شود کسی که خودش تریاکی نیست اینقدر خوب حس وحال نشئگی و خماری را توصیف می‌کند؟

- کسی که هیچ‌وقت ازدواج نکرده وقید وبندی در روابطش ندارد چطور می‌تواند حس مردی را که زنش فاسق دارد را به این زیبایی بیان کند ؟

و ...

هرچه جلوتر می‌رفتم داستان هیجان انگیزتر و جذاب تر می‌شد .حیرتم حتی از زمانی‌که بلندیهای‌بادگیر را خواندم هم فراتر رفته بود.

کلمات و‌جملات کتاب ، این بار برایم رنگ پیداکرده بودند ؛ چیزی که در بوف کور برایم جالب بود نه ازدواج یک‌مرد با خواهر رضائی‌اش بود ونه حتی زندگی نکبت‌بار و فقیرانه اش پای منقل !

راستش خود داستان که ابدا برایم جذابیت نداشت هیچ بلکه خیلی هم مسخره می‌آمد ؛ چیزی که حیرت زده ام می‌کرد هنر ستونی نویسنده در شرح وبسط چنین ماجرای سخیفی بود که آن را به یک اثر خواندنی تبدیل می‌کرد ؛ وگرنه هرکدام از ما ها( حتی بچه‌ی پاستوریزه‌ای شبیه من!) هم حداقل توی زندگیمان یکی از این داستان های تکراری ( خیانت زن واعتیاد شوهر و موش‌دوانی های خاله‌زنک ها ) را دیده یا شنیده ایم .

با خواندن بوف کور، اشتهایم حسابی تحریک شده بود تا بروم و ببینم این صادق‌خان‌! که می‌گویند کیست .

خیال می‌کردم او یکی از این آدم‌هاییست که اگر دم دستم بود بدم نمی‌آمد هفته ای چند ساعت را درجوارش به گفت‌وگو بپردازم .

البته تا قبل از آن اطلاعات دست و پاشکسته ای درباره‌ی او داشتم ولی یک چیزی توی مغزم می‌گفت: این تمام ماجرانیست !

مثل تمام آدم‌های راحت‌طلب و تنبل دنیا ، اول از همه سراغ صفحه‌ی ویکی پدیا رفتم و بعد هم گشتی توی دایره‌المعارف زدم.

تا اینجای داستان می‌دانستم که صادق‌هدایت و محمدعلی‌جمال زاده و جلال‌آل‌احمد (ویک نفر دیگر که اسمش را یادم نیست!) رفیق گرمابه وگلستان و به قول‌معروف هم‌پیاله‌ی هم بودند ؛ پس با این حساب می‌شد فهمید که صادق‌خان آدم آماتور و کارنابلدی نبوده و اتفاقا خیلی هم کاردرست بوده !

همینطور فهمیده بودم که از این بچه‌های ته تغاری مرفه بی درد و رنج‌نکشیده ای بوده که لقمه را جویده توی دهنش می‌گذاشته‌ند و همین موضوع هم راه را برایش باز کرده بوده تا بجای آنکه دنبال پول درآوردن و کارکردن باشد مثل اکثر بچه‌پولدارهای آنموقع دنبال سیاست و ادبیات و امثال این خزعبلات برود .

وهمچنین فهمیدم یدطولایی در خودکشی داشته و آخرش هم همین خودکشی بلای جانش شده و در انتهای سنین جوانی آن هم در فرنگستان ( شهر عشاق ! پاریس )به دیار باقی شتافته است و قبل خودکشی اش تمام نوشته های منتشر نشده اش را پیش پیش  به آن دنیا فرستاده است تا مبادا آنطرف حوصله‌اش سر برود ،


ولی هرعقل سلیمی می‌توانست بفهمد که نه توی دایره‌المعارفی که از هزارتا صافی رد شده و نه توی صفحه‌ای که هرلحظه قابل ویرایش است نمی‌شود اطلاعات خوبی درباره‌ی حرف‌های پشت پرده ووقایع سانسور شده به دست آورد .

ومن هم خوب می‌دانستم که قصه‌ی صادق‌هدایت جالب تر از این چیزهاییست که من تا الان فهمیده ام .

راستش برای آدم فضولی شبیه من خیلی هم سخت نبود که بفهمم چنین رازهای مگویی را فقط می‌شود از زیر زبان نزدیکان مرحوم بیرون کشید ولاغیر !

 این شد که شال وکلاه کردم و رفتم توی یک کتابفروشی قدیمی و گفتم هرچیزی که از جلال و جمال‌زاده و هدایت دارد برایم بیاورد ،آن هم قدیمی ترین نسخه هایش را !

مقدمه‌ی کتاب ها را که بررسی می‌کردم به جاهای جالبی می‌رسیدم ( البته همه شان هم به درد نخوردند!)

حدسم درست بود ! ماجرا آنقدر هاهم ساده و مسخره نبود .

بایکوت شدن آثار هدایت درزمان حیات و محجور ماندن آثارش در زمان ما علت دیگری داشت ،

صادق‌خان قصه یکی از آن عرب‌ستیز‌های لائیک نیهیلیست بود که این گرایشاتش براحتی توی آثارش  قابل مشاهده بود .

از آن آدم‌هایی که به هیچ صراطی مستقیم نبوده اند !

علت خودکشی اش هم با این عقاید وباورهایش بی ربط نبود،

حالا دیگر معمای صادق هدایت را حل کرده بودم و دیگر چیزی نبود که بخواهم درموردش بدانم ؛  وبراستی که چه جواب مذخرفی هم داشت این معما !

حالا دیگرکنجکاوی ام فروکش کرده بود ودیگر معمایی هم نبود که ذهنم مثل حلزون از رویش رد شود.

صادق هدایت شخصیتی بود که ابدا ایدئولوژی و سبک‌زندگیش را نمی‌پسندیدم ولی درعین حال نمی‌توانستم مهارت بی همتایش در نویسندگی را کتمان کنم ؛ برخودم لازم می‌دانستم که بروم و آثار این نویسنده‌ی معروف وکاربلد را بررسی کنم و بدون پیش داوری و غرض ورزی هرآنچه می‌شود در مورد نوشتن از آثارش دریافت کرد را یاد بگیرم .

پی نوشت :

 عمیقا معتقدم بودن درکنار افرادی که طرز فکر متفاوتی از ما دارند برای ماندن در مسیر رشد لازم وضروری است حتی اگر عقیده‌ی ما درمشرق باشد و مال آنها درمغرب !

شاید درفرصتی دیگر درمورد داستان داش‌آکل برایتان نوشتم ،

شاید هم ننوشتم ... 

راستش الان دیگر دلم نمی‌خواهد ( برای مدتی طولانی !)هدایت بخوانم !



امضا : زینب رمضانی 


  • ۹۶/۰۶/۰۶
  • زینب رمضانی

نظرات  (۳)

زینب جان متنت خیلی خوب وخلاقانه است
منم سبک زندگی صادق هدایت رو دوست ندارم ولی از طرفی هم برام جالب بود... 
پاسخ:
یکی از دوستام میگفت دری وری نوشتی
  • محدثه آخوندی
  • اولا که واقعا به ذهن خلافت باید یه نمره ی بیست داد ...فوق العاده بود متنت به دود از تعریف و تمجیدهای خاله زنکانه این حرفو میزنم ...به نظرم صادق هدایت مردی ستودنیه که پشت هر جمله ای که نوشته فکری عمیق بوده و خب در نوبه ی خودش واقعا تحسین براندازه ...
    پاسخ:
    من حرفامو زدم دیگه چیزی نمونده
    من هم بوف کور رو دوست ندارم 
    پاسخ:
    دوست ندارمش ولی یه اثریه که باید خوندش 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی