روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

بایسیکل ران

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۱۲ ب.ظ
پیش نوشت اول:
اصلی ترین ابزار یک نمایشنامه نویس برای جذب مخاطب « دیالوگ» است ؛ با خواندن نمایشنامه‌های خوب می‌آموزیم چگونه می‌شود با استفاده از دیالوگ ها ، موقعیت های خوب وخلاقانه ایجاد کرد.
نمایشنامه‌ها خیلی راحت خوانده می‌شوند ، سفیدی بین سطرها زیاد است .طی روز در هرجایی که هستیم می‌توانیم تکه ای از یک نمایشنامه را مطالعه کنیم.
نمایشنامه ها حجم زیادی ندارند و مطالعه‌ی آن‌ها به سرعت به پایان می‌رسد.
حتی اگر خیلی پیگیر باشید می‌توانید روزی یک نمایشنامه بخوانید.
نمایشنامه خوانی از هرلحاظ شمارا خلاق‌تر می‌کند ، حتی می‌آموزید که بهتر زندگی کنید و دیگران را خیلی عمیق تر درک کنید.
~شاهین کلانتری

پیش نوشت دوم :
نمایشنامه ها کتاب های کم حجم و ارزان قیمتی هستند که خیلی هم راحت خوانده می‌شوند . اندازه شان هم طوری است که عموما به راحتی توی جیب و کیف جا می‌شوند.
اولین نمایشنامه ای که توی زندگیم خواندم ’’ رومئو و ژولیت “ بود ؛ آنموقع ها ده یازده ساله بودم و کتاب راهم خیلی اتفاقی از بین خرت وپرت های دوران دانشجویی عمه‌ام که آنها را توی یک کارتن موزی ریخته بود و در زیرزمین منزل پدر بزرگم زیر کلی خرت وپرت دیگر مدفون شده بود پیدا کردم .
راستش آنموقع هیچ چیزی از این نمایشنامه نفهمیدم و بعد از آنکه تمام شد کتاب را توی همان زیر زمین پرت کردم و سراغ کتاب داستان های خودم رفتم .
بعد از آن هم دیگر نمایشنامه نخواندم ؛ نمایشنامه ها کلا مورد علاقه‌ی من نیستند .
ولی این روزها برای افزایش تسلط کلامی و یاد گرفتن عبارات وجملات بیشتر دوباره سراغشان رفته ام و لیستی هم تهیه کرده ام تا به محض اینکه شرایط جیبم اجازه داد ، کتابها را تهیه کنم و مطالعه شان کنم .
« بایسکل ران » نوشته‌ی محسن مخملباف فیلمنامه ای است که از یکی از آشناها قرض گرفته ام و قرار است هروقت از آن سیر شدم ، به صاحبش برش گردانم . امروز برای بار دوم آن را خواندم . دفعه‌ی دوم از دفعه‌ی اول بهتر بود چون کلیات داستان را می‌دانستم و می‌توانستم بهتر روی قسمت فنی آن تمرکز کنم ؛ در ادامه‌ی متن قسمت هایی از نمایشنامه که به نظرم جالب بود را هم ذکر خواهم کرد.
پایان‌نگارش کتاب سال ۱۳۶۶ است ودرسال ۱۳۶۹ چاپ شده است .
نسخه‌ای که من مطالعه کردم مربوط به سال ۱۳۷۰ است و قیمت پشت جلدش هم ۶۴۰ ریال ذکر شده است.
همچنین نویسنده در ابتدای فیلمنامه توضیحی به‌شرح زیر داده است:
”داستان این فیلمنامه واقعی است و نویسنده در اواخر دهه‌ی چهل طرحی از آن را در ورزشگاهی واقع در میدان خراسان تهران شاهد بوده است . این واقعه در اشکال دیگر در شهرهای مختلف چون دزفول و اراک نیز به وقوع پیوسته است“

اصل مطلب:
فیلمنامه‌ی بایسکل ران داستان یک مهاجر افغانی بنام«نسیم دوچرخه‌سوار » است که برای فراهم کردن هزینه‌ی عمل همسرش که بیماری ناشناخته ای دارد مجبور به انجام کاری عجیب می‌شود .
نسیم که قهرمان دوچرخه‌سواری ماراتن بوده است ، امروز برای فراهم کردن هزینه‌ی همسرش در سیرکی بزرگ به مدت هفت شبانه روز روی دوچرخه می‌ماند.
اما در اثر توطئه‌ی شرط بندان و مصرف مواد غذایی آلوده دچار ضعف جسمی می‌شود و خون جگرش را ذره ذره بالا می‌آورد ولی با این حال همچنان روی دوچرخه پا می‌زند.
در طی این مدت حتی برای قضای حاجت و غذاخوردن هم نمی‌تواند پایین بیاید و در انتهای داستان پس از اینکه هزینه‌ی عمل و درمان همسرش را فراهم می‌کند دراثر ضعف وخستگی از دنیا می‌رود.

یک دیالوگ از این فیلمنامه :
معرکه گیر : اگه میتونی تندتر بگردونش! (به جمعه) ببینم ، این بابای تو راست راستی قهرمان دوچرخه سواری بوده؟
جمعه : ( جلو می‌رود ، موتور سوار هم می‌آید و کنار او می‌نشیند) ، «آته‌» *ام سه روز وسه شو سر «بای‌سکل»** پای زده .

* آته : پدر
** بای سکل :همان دوچرخه است که از زبان انگلیسی به زبان افغانیان راه پیدا کرده است .
  • ۹۶/۰۶/۲۴
  • زینب رمضانی

نظرات  (۱)

  • محدثه آخوندی
  • نمیدونم چرا ولی از اون موقعی که تصمیم گرفتم بجای تماشای برنامه کودک ، فیلم ببینم ، از تئاتر و فیلم نامه بدم می اومد ... از همون موقع بااین تصور اومدم جلو تا الان که متنتو خوندم ... اما تصمیم گرفتم چند تا تئاتر ببینم و فیلم نامه بخونم و این تنفر بی ریشه رو از خودم دور کنم ... اولین فیلم نامه ایم که تصمیم دارم بخونم "بایسیکل ران" هستش😁.
    پاسخ:
    اگه پیداش کردی بخون :)

    قول میدم نتونی گیرش بیاری
    ازبس کهنه و عتیقه‌س

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی