روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

این پست را نخوانید ، اینجا گریه کرده ام !

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۲ ب.ظ


پیش نوشت :

خواندن این پست چیزی به اطلاعات و آگاهی شما اضافه نخواهد کرد ، حتی باعث نخواهد شد که لبخند روی لبتان بنشیند :)

این حرف‌ها درد دل های یک دختربچه‌ی گیج و احساساتی است !



شاید برایتان پیش آمده که بعضی وقت‌ها به راهی که می‌روید شک کنید ، از خودتان بپرسید آیا این کاری که می‌کنم درست است یا اینکه صرفا در حال هدر دادن وقت و پول و انرژی و عمرگران هستم ؟


من آدم سخت‌گیری نیستم ولی دلم می‌خواهد برای کارهایم دلایل قانع کننده‌ای پیدا کنم ، دلم می‌خواهد چند وقت یکبار جلوی آینه بایستم و مطمئن شوم که به هزار و یک دلیل توهم ندارم .

میخواهم ببینم اگر بقیه می‌گویند کاری درست است ، آیا واقعا درست است ؟


این چند روز آنقدر با خودم گلاویز شده بودم که انگار جز من و خودم آدم دیگری توی این دنیا نبود ! باید میفهمیدم از این زندگی‌چه چیزی میخواهم ! باید برای کارهایم دلیل قانع کننده ای پیدا می‌کردم و اگر نه به فکر رها کردنشان می افتادم .

توی پنج روز گذشته بیشتر از سی صفحه فکر کرده ام ! بعضی فکرهایم بدخط و بعضی هایشان خوش خط بودند ، روی چند صفحه از فکرهایم هم گریه کردم .

من اصولا دختر دیوانه ای هستم ، هروقت به جایی میخورم که سفت باشد سریع گریه ام می‌گیرد ! 

ولی خب همیشه بعد از اینکه خوب گریه کردم و دلم سبک شد یک راه حل خوب از آسمان توی دامنم می‌افتد .

این بار هم بعد از اینکه کلی با خودم خلوت کردم تقریبا فهمیدم می‌خواهم با زندگیم چه کنم ، یعنی حداقل اینطور به نظر می‌رسد که فهمیده باشم !


پنج روز گذشته برای من یکی از یهترین پنج‌روز هایی بود که یک آدم توی زندگیش می‌تواند داشته باشد .


امضا : یک دختر بچه‌ی گیج احساساتی

  • ۹۶/۰۷/۱۸
  • زینب رمضانی

نظرات  (۴)

چه عکسی...
چه عنوان جالبی...
زینبای عزیزم تحسینت میکنم که طرز تفکر جالبی داری,همه ی آدمای بزرگ نویسنده های بزرگ یه روزایی رو برا خلوت کردن گزین میکنن تا بفهمن که از کجا اومدن به کجا میرن,من مطمئنم یه روزی تو آدم بزرگی میشی...
  • دوست؛ دوست داشتنی تو
  • سلام زینب خانوم گلم...سلام خانوم‌خانوما....
    با ذوق به وبلاگت سر میزدم به امید خواندن پست های جدید!ولی همش میخورد توی ذوقم!!!!
    عزیزم امیدوارم هدف تو را بشناسی و بهترین مقدرات برایت رقم بخورد....
    پاسخ:
    سلام عزیزدلم :)

    تصمیم گرفتم یکماه ننویسم ولی اصلا دلم طاقت نیاورد
    ممنونم که به اینجا سر می‌زنی
    خیلی دوستت دارم عزیزم
    می‌بوسمت 


    عروس خانووووووم
  • لیلا موسوی
  • آخ چه ضرب المثل خوب و بجایی....... 😉
    پاسخ:
    من که حرف بیجا نمی‌زنم که
  • لیلا موسوی
  • چقدر خوشحالم که با خودت کنار اومدی و بالخره وبلاگ رو ب روز کردی. 
    مطمئنم اگه محدثه میومد این پست رو میخوند میگف از لیلا گیج تر هیشکی نیست... 😉😂
    پاسخ:
    پنج روزی که قرار بود سی روز باشه :) 

    خیلی بهم سخت گذشت ولی حداقلش اینه که الان میدونم با خودم چند چندم ...

    تو هم مثل خودمی دیگه :)
    اصلا تو شهرما یه ضرب المثلی هست که میگه دخترو ببین دوستشو بگیر :)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی