روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

اولین نوشته‌ی نیلوفر

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۳۹ ب.ظ

پیش نوشت:

مدتی قبل در پستی مجزا برایتان از یک استعداد ناشناخته که خودم کشفش کردم گفته بودم ؛ دوستم نیلوفر پس از مدتی آزمون وخطا امروز متنی را برایم فرستاد تا بنابر قولی که داده بودم در وبلاگ منتشر کنم !

این متن برای خودم بسیار دوست داشتنی وجذاب آمد ؛ بسیار امیدوارم برای شما هم همینگونه باشد .


هوا داشت تاریک میشد ،نزدیک اذان بود، با عجله وضو گرفتم تا به نماز جماعت برسم؛

پایم را که در مسجد گذاشتم چشمم به صندلی های ردیف شده در مسجد افتاد

که نشان می‌داد اکثر نمازگزاران مسجد افراد میانسال هستند.

مکبر مسجد داشت اذان میگفت؛ من به ستونی که در وسط مسجد بود تکیه دادم و داشتم درو دیوار قدیمی مسجد را نگاه می‌کردم.

همین موقع بود که دختر بچه ای که در صف اول نشسته بود توجهم را جلب کرد ،

لبخند پهنی زدم !

خوشحال بودم که بچه ای به این سن را بین صف نمازگزاران می‌دیدم.


 اذان داشت تمام میشد،اما صف اول هنوز خالی بود

مهرم را برداشتم بلند شدم تا کنار همان دختر بچه بشینم ؛کم کم صف پر شد؛ خانوم مسنی بلند شد وبه من گفت:

 "عزیزم کمی آنطرف تر بشین" 

گفتم چرا؟ 

گفت: " آخر نماز بچه که قبول نیست!! 


کمی درجایم جابه جا شدم.

جمله به گوشم آشنا بود ... آن هم خیلی زیاد !

من را یاد خودم انداخت؛توی فکر بودم ک خانمی که کنارم نشسته بود گفت:

وا کی گفته نماز بچه قبول نیست؟ 


توی صف همهمه شد

یکی میگفت:

 موهایش ک بیرون است 

دیگری می‌گفت :

 به به لاک هم ک زده؛ اصلا معلوم نیست ک وضو گرفته یا نه ...


زیر چشمی داشتم دختر بچه را نگاه میکردم دستش به روسریش بود وداشت موهایش رو میپوشاند، ناخن های دستش را ک رویشان لاک کشیده بود زیر چادر نمازش پنهان کرد،معلوم بود خجالت کشیده

 دلم برایش سوخت

 توی چشمم اشک جمع شده بود

خانم بغل دستیم مثل من معترض بودگفت:


" حالا ببین خدا نماز این بچه رو قبول میکنه ک مال مارو نمیکنه"


خنده ام گرفت رو کردم به سمت دختر بچه

هنوز سرش پایین بود

 با خنده گفتم:

 کلاس چندمی؟

گفت: میروم سوم

 بغلش کردم گفتم اسمت چیه؟

 گفت:فاطمه


مکبر قدقامت الصلاه گفت وهمه قیام کردند

 رو کردم به فاطمه گفتم میدانی برای شروع نماز چه باید بگویی؟

با خجالت گفت : نه !

نیت نماز جماعت برایش گفتم اوهم تکرار کرد

خودم نیت کردم اما حواسم به نماز نبود ...

یادم افتاد توی بچگی یک بار مادرم برایم چادر نماز دوخت؛

 از روی ذوق چادرنماز، نماز خواندن رو تمام و کمال از مادرم یاد گرفتم،شش هفت ساله بودم،یک شب سجاده و چادرو مهرو تسبیحم را با کلی ذوق و شوق گذاشتم توی کیفم و رفتم مسجد،

صاف رفتم نشستم توی صف اول، انقدر با ذوق و خوشحالی سجاده را پهن کردم ک نگو

موقع نماز شد 

یکی بلند شد و گفت:آهای بچه جان !

فکر کردم از من خوشش آمده ... با خنده گفتم: بله !

 گفت :کی ب تو گفته در صف نماز  جماعت بایستی؟


خنده از روی صورتم پاک شد، تفاوت آن زمان من با ماجرای امشب این بود که آن موقع کسی نبود ک بگوید:

 'کی گفته نماز بچه قبول نیست'

با مظلومیت گفتم: من بلدم نماز بخوانم مادرم یادم داده!

یکی از خانوم ها سجاده ام جمع کرد گفت:

پاشو بارک الله برو ته مسجد بشین.

اشکم درآمد سجاده را گرفتم از بین جمعیت بادل شکسته و چشم گریان رد شدم

رفتم ته مسجد ولی سجاده ام باز نکردم؛ چادرم را از سرم کندم و به قول معروف گلوله اش  کردم با سجاده پرتش کردم توی کیفم،

کیفم را انداختم رو کولم، از مسجد رفتم بیرون از دم در  مسجد تا خود خانه را گریه کردم با خودم گفتم:

من دیگر تا عمر دارم پایم را در مسجد نمیگذارم....

اصلا دیگر نماز بی نماز...

همینطور توی  فکر بودم ک دیدم دارم سلام نماز را میدم؛

نماز که تمام شد دستم را سمت فاطمه دراز کردم گفتم: قبول باشه!

دلبرانه خندید وگفت: قبول حق

خنده ی تلخی زدم و از او خداحافظی کردم.



نویسنده: نیلوفر باقری ✏



  • ۹۶/۰۶/۰۱
  • زینب رمضانی

نظرات  (۳)

  • فرشته بیدیان
  • خیلی قشنگ بود نیلوفرجان 
    منم همچین تجربه ای رو دارم
    پاسخ:
    خوش به حال نیلوفر جان .... 
    خیلی زیبا بود,محو نوشته شدم خیلی داستان عامیانه و قشنگی بود,واقعا نماز خوندن خلوص نیت میخواد نه سجاده آب کشیدن,از نیلوفر خانم گلم تشکر کن,زینبا..
    پاسخ:
    نیلوفر خانم هم میگه خواهش می‌کنم :)
    الهییی..... 
    متن خوبی بود
    برا نیلوفر خانم آرزوی موفقیت دارم 
    پاسخ:
    نیلوفر خانوم هم می بوسدت :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی