روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

۹ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است


پیش نوشت :

درست یادم نیست کی‌ بود ولی یکبار قبل از به صدا درآمدن زنگ آخر مدرسه با دوستان دورهم نشسته بودیم و از هر دری حرف می‌زدیم؛ یکی داستان عاشق شدن برادرش را می‌گفت، یکی از بیماری مزمن مادرش، یکی از مانتوی زیبایی که به تازگی خریده بود ودیگری از حال و هوای شهرشان .

نیم ساعتی به پایان ساعت‌رسمی‌مدرسه مانده بود وهمه مان رسما بیکار بودیم، حس وحالی هم برای درس نمانده بود.

دست دوستم زهرا [ دوست زیبای افغانستانی ام که قبلا اینجا درموردش نوشته‌ام ] را گرفتم و گفتم:«بیا بریم کتابخونه! فکر کنم کلیدش دست فرشته باشه!»

  • زینب رمضانی


                        

پیش نوشت : 

خیلی دلم می‌خواست شبیه این متن های عصاقورت داده‌ی سایت‌های معرفی کتاب ، کلی کلمات زیبا و موزون و کلی اسم و رسم و نقد و تحلیل از کتاب سرهم کنم وآخرش بگویم که ’ کتاب بسیار وزین و زیباییست ، بخوانیدش !‘ ولی بیشتر دلم می‌خواهد کتاب را طوری معرفی کنم که دوست داشتم به خودم معرفی شود؛ راستش برای من بیشتر از آن که انتشارات کتاب و اسم و رسم و تاریخ اولین چاپ و این خزعبلات مهم باشد ، حالِ خوبی که بعد از تمام کردن و بستن یک کتاب به آدم دست می‌دهد مهم است . 

  • زینب رمضانی



پیش نوشت :

پیش از این گفته بودم که مطالعه‌ی کتاب ها را به طور جدی بعد از عضویتم در موسسه شهید کاظمی شروع کردم ؛ یادم هست که برای اعضای موسسه یک سیر مطالعاتی تعریف شده بود که می‌بایستی از بین آنها کتابی را انتخاب کرده و پس از مطالعه‌ی آن ، در جلسات هفتگی که برگزار می‌شد برداشت کلی و تحلیل مان از کتاب را بیان کنیم ؛ به خاطر دارم اولین کتابی که بعد از عضویتم در موسسه مطالعه کردم و حسابی زیر زبانم مزه کرد کتاب ’ ارمیا‘ بود ؛ وهمین مزه‌ی شیرین باب آشنایی من با دیگر آثار رضا امیرخانی شد . 

در ادامه قصد دارم کمی درمورد کتاب مورد علاقه‌ام برایتان بنویسم .


کتاب ارمیا یکی از کتاب‌هاییست که شبیه هیچ کتاب دیگری نیست ؛ یعنی در واقع نویسنده اش هم شبیه نویسنده‌ی دیگری نیست و از چنین نویسنده ای هم نوشتن چنین کتابی ابدا بعید نیست .

و لابد خوب می‌دانید که یک چیز فوق العاده شبیه هیچ چیز فوق العاده  دیگری نیست و اگر باشد که دیگر فوق العاده نیست :)

ارمیا یکی از همین فوق‌العاده هاییست که جز خودش شبیه هیچ فوق‌العاده‌ی دیگری نیست .

  • زینب رمضانی

                                          

پیش نویس : پیش از این از تصمیمم برای معرفی کتاب برایتان گفته بودم ؛ ’ کافه پیانو‘ دومین کتابی است که قصد دارم در ادامه‌ به شما معرفی کنم . لازم به ذکر است دراین معرفی تنها تجربه‌ی شخصی خودم از مطالعه‌ی کتاب را بیان خواهم کرد و از ذکر مواردی همچون قیمت و نشر و ... خودداری می‌کنم .



از اولین باری که اسم این کتاب به گوشم خورد تا وقتی که از کتابخانه‌ی دانشگاه به امانت گرفتمش مدت زیادی نمی‌گذرد ؛ فکر کنم اولین باری بود که به وبلاگ دوست یزدی خوش ذوقم ’ سینا شهبازی ‘سر میزدم که پست او درباره‌ی این کتاب را مطالعه کردم ؛ راستش آنقدر با ذوق و اشتیاق درباره‌ی کتاب نوشته بود که دهانم آب افتاد و تصمیم جدی برای مطالعه اش گرفتم .

  • زینب رمضانی
پیش نوشت :
تصمیم گرفته ام از این پس مطالبی در رابطه با معرفی کتاب‌های مطرح و برتر روی وبلاگ قرار بدهم ، به امید اینکه گام کوچکی در جهت ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی برداشته باشم.

کتاب نحسی‌ستاره های بخت ما اثری فوق العاده است که در ژانویه سال ۲۰۱۲ به چاپ رسید و در همان هفته اول فروش توانست رتبه اول لیست کتاب‌ های پرفروش نیویورک تایمز را به خود اختصاص دهد. این رمان به ۴۷ زبان ترجمه شده است و بیش از ۱۰ میلیون نسخه از آن به فروش رسیده است.
  • زینب رمضانی
پیش نوشت اول:
اصلی ترین ابزار یک نمایشنامه نویس برای جذب مخاطب « دیالوگ» است ؛ با خواندن نمایشنامه‌های خوب می‌آموزیم چگونه می‌شود با استفاده از دیالوگ ها ، موقعیت های خوب وخلاقانه ایجاد کرد.
نمایشنامه‌ها خیلی راحت خوانده می‌شوند ، سفیدی بین سطرها زیاد است .طی روز در هرجایی که هستیم می‌توانیم تکه ای از یک نمایشنامه را مطالعه کنیم.
نمایشنامه ها حجم زیادی ندارند و مطالعه‌ی آن‌ها به سرعت به پایان می‌رسد.
حتی اگر خیلی پیگیر باشید می‌توانید روزی یک نمایشنامه بخوانید.
نمایشنامه خوانی از هرلحاظ شمارا خلاق‌تر می‌کند ، حتی می‌آموزید که بهتر زندگی کنید و دیگران را خیلی عمیق تر درک کنید.
~شاهین کلانتری
  • زینب رمضانی

 ‌پیش نوشت :

دوهفته ی گذشته را مشغول مطالعه‌ی یکی از آثار دیل کارنگی بودم ؛ کتاب آئین زندگی که روش‌های غلبه بر نگرانی را بیان می‌کند .


در طی مطالعه‌ی کتاب متوجه شدم که راهکارهای آن علی رغم دیگر کتاب های بازاری و زرد ، کاملا کاربردی و قابل استفاده است .


چه بسا اگر در برخی گلوگاههای زندگیم این راهکار ها را می‌دانستم و به کار می‌بستم امروز جای بهتری ایستاده بودم ، چه روزهایی که بابت نگرانی بیهوده دهانمان خشک شده وزبانمان به سقف دهانمان چسبیده درحالیکه هیچکدام از اتفاقاتی که نگران آن بودیم هم برایمان نیفتاده است.

  • زینب رمضانی

                                         

                                          



اولین مواجهه‌ام با بوف‌کور را خوب یادم هست ؛ دوم دبیرستان بودم ، اواخر زمستان سال ۱۳۹۳  بود ، بهمن یا اسفند ماه!

خوب یادم هست که ساعت آخر روز چهارشنبه بود و آخر کلاس حدود بیست دقیقه‌ای را بیکار بودیم ، به عادت همیشه که توی کلاس تاب می‌خوردم و سربه سر بچه ها می‌گذاشتم بلند شدم و کتابی که توی دست یکی از دوستانم بود را از دستش بیرون کشیدم ؛بیچاره آنقدر غرق شده بود که اصلا متوجه نزدیک شدنم نشده بود! البته عجیب هم نبود ، قبلا هم چندباری کتاب دستش دیده بودم ، کتاب را محکم توی دستم گرفته بودم !

  • زینب رمضانی

چند روز پیش در متن کوتاهی که به نقل از وارن بافت (موفق ترین سرمایه گذار جهان) نوشته شده بود خواندم :


بهترین روش پیشرفت در دنیای امروز این است که یاد بگیری بهتر با دیگران ارتباط برقرار کنی . اگر بتوانی بهترین نتایجی که در زندگی به دست می‌آوری بهتر منتقل کنی اثر آن چند برابر خواهد شد،

تنها مدرکی که در دفتر کارم به دیوار آویخته ام مدرک مهارتهای ارتباطی است که در سال 1952 از دیل کارنگی  دریافت کردم.

بدون مهارت های ارتباطی خوب نمی‌توانی مردم را متقاعد کنی به دنبالت بیایند ؛ حتی اگر تو آنسوی دیوار را ببینی و آنها نبینند.

  • زینب رمضانی