روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

۲۲ مطلب با موضوع «روزنوشته ها» ثبت شده است


تمام امروز را از دل درد به خودم می‌پیچیدم، دقیقا مثل کسی که مار او را زده باشد؛ هر چند دقیقه یکبار برای چند لحظه  آنقدر دردش زیاد می‌شد که گمان می‌کردم الان است هیبت رعنای جناب عزرائیل جلوی چشمم سبز شود و جان از تنم به در برود .

سرم آنقدر گیج می‌رفت که به سختی جلوی چشمم را می‌دیدم و به محض اینکه سعی می‌کردم روی پاهایم بایستم، مثل درختی که با تبر به ریشه‌اش زده باشند پخش زمین می‌شدم .

  • زینب رمضانی


حتما شماهم بارها شنیده اید که کار خوب کردن بیشتر از آن که برای بقیه فایده داشته باشد برای خودمان مفید است .

یعنی اگر من در یک صبح سرد زمستان بیدار شوم و بروم برای گنجشگکان گرسنه‌ی سرمازده روی برف‌ها دانه بریزم ، قبل از آن که دانه ها از گلوی گنجشک‌ها پایین برود کلی حالِ‌خوب از گلوی خودم پایین می‌رود و پایین رفتن حالِ‌خوب همانا و زیباتر شدن آن روز همانا !

  • زینب رمضانی


پیش نوشت :

خواندن این پست چیزی به اطلاعات و آگاهی شما اضافه نخواهد کرد ، حتی باعث نخواهد شد که لبخند روی لبتان بنشیند :)

این حرف‌ها درد دل های یک دختربچه‌ی گیج و احساساتی است !

  • زینب رمضانی

پاییز قشنگم !

خوش آمدی

دلتنگت شده بودم 

همیشه شهریور که می‌رسد به جای آنکه از آمدنش خوشحال شوم منتظر رسیدن تو هستم 

انگار بهانه ایست برای رسیدن تو

شهریور چیزیست شبیه بوی اسپند قبل از رسیدن عروس و داماد 

هیچکس حواسش به او نیست

هیچکس منتظرش نیست

 نمی‌دانم چرا ولی هرسال نگرانم مبادا نیایی

نیایی و دیگر برگ زردی روی زمین نریزد 

و دست آدم های عاشق بماند توی پوست گردو

راستش امسال یک جور دیگر منتظرت بودم 

منتظر بودم برسی و یک دل سیر روی برگ های زردی که همراه خودت می‌آوری قدم بزنم

قدم بزنم و صدای خش خش شان را به خاطر بسپارم 

تو که می‌آیی کلی خیال جور واجور توی سرم می‌آید 

هوا برم می‌دارد عاشق شوم 

تا لذت قدم زدن توی هوای دوهوایت را از دست ندهم 

چقدر خوب شد که آمدی 

بازهم بیا 

قول بده هر سال بیایی

من هرسال منتظرت هستم ...


امضا : زینب ِ قصه !



  • زینب رمضانی

 
پیش نوشت :
بدون شک خواندن شعر یکی از کارهاییست که روح آدم را به هیجان می‌آورد ؛ لا اقل درمورد من اینطور است ؛ شعر که می‌خوانم پنداری نوزادی هستم که در آغوش گرم پدر فشرده می‌شود !
شعر زیر یکی از دل انگیز ترین و ناز ترین شعر هاییست که تا به امروز خوانده ام ؛ دوست داشتم شما را در حال خوب خودم شریک کنم .

  • زینب رمضانی

راستش هرچقدر خواستم صبر کنم تا فردا شود و بعد این حرف هارا بنویسم دلم طاقت نیاورد .
من از آن آدم‌های بی‌جنبه ای هستم که تا یکی ازشان تعریف می‌کند سریع ضربان قلبشان بالا می‌رود و از ذوق زیاد و شدت ترشح آدرنالین تا صبح خوابشان نمی‌برد.
  • زینب رمضانی

پیش نوشت :
یکی از بهترین راهها برای توصیف و معرفی یک شخص بیان عادت‌ها و خلقیات غالب اوست ؛ اگر درباره‌ی اینجانب از دوستان و هم‌مکتبی ها پرس و جو کنید می‌توانید فهرستی از عادات و رفتار و خلقیات بنده تهیه کنید و به وسیله‌ی آن شناخت بیشتری از من پیدا کنید ؛ حدس می‌زنم اگر بر فرض محال چنان آدم بیکاری پیدا شود و موفق به تهیه‌ی چنین لیست کذایی ای بشود نام یکی از عادات بد من در صدر آن جلوه‌گری کند .
 در ادامه قصد دارم درمورد همان عادت مذخرفم برایتان بنویسم .
تقریبا تمام همکلاسی هایم وجود این رفتار و عادت زشت و ناپسند را در من تایید می‌کنند و اگر در مورد آن از آنها بپرسید قطعا حالت انزجار و تنفرشان را پس از یادآوری این رفتار خواهید دید.
فکر کردم پایان دوره‌ی تحصیلات عمومی ام در مدرسه فرصت خوبی برای ارائه‌ی پاره‌ای توضیحات درباره‌ی این رفتار زشت و منزجر کننده باشد ؛ با استناد به صحبت یکی از دوستان که می‌گفت  : « خودافشایی باعث می‌شود بارگناهان آدم کمی سبک تر شود .» قصد دارم به مانند مسیحیان در محضر مخاطبان این قاب مجازی به گناهم اعتراف کنم ، باشد که رستگار شوم .

  • زینب رمضانی
                                     

پیش نوشت :
از مدت ها قبل قصد داشتم درمورد نامم برایتان بنویسم ؛ شاید دیده باشید افرادی را که دوتا اسم دارند و مثلا یکی اسم شناسنامه‌ای شان و دیگری اسمی باشد که با آن شناخته می‌شوند ولی گمان نمی‌کنم کسی را دیده باشید که با سه اسم شناخته می‌شود . در ادامه‌ی متن قصد دارم ماجرای انتخاب اسمم را برایتان بگویم .
  • زینب رمضانی



قهرمان بی‌ ســــر

عـــــــَزیزِ‌دل خـواهــر

آقا‌محسن خوش‌صدای شهر 

به سرزمــــــــــــــــیـــــنت  خوش آمدی 

امروز که سخن از آمدنت شد 

یاد یک ’ نیامدن‘ افتادم 


”ای اهل حــرم میر و علمدار نیامد  ... “



  • زینب رمضانی
                 


روزهای اول را یادت هست ؟
  • زینب رمضانی