روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

۱۲ مطلب با موضوع «دغدغه‌های ذهن پریشان من» ثبت شده است


تمام امروز را از دل درد به خودم می‌پیچیدم، دقیقا مثل کسی که مار او را زده باشد؛ هر چند دقیقه یکبار برای چند لحظه  آنقدر دردش زیاد می‌شد که گمان می‌کردم الان است هیبت رعنای جناب عزرائیل جلوی چشمم سبز شود و جان از تنم به در برود .

سرم آنقدر گیج می‌رفت که به سختی جلوی چشمم را می‌دیدم و به محض اینکه سعی می‌کردم روی پاهایم بایستم، مثل درختی که با تبر به ریشه‌اش زده باشند پخش زمین می‌شدم .

  • زینب رمضانی


حتما شماهم بارها شنیده اید که کار خوب کردن بیشتر از آن که برای بقیه فایده داشته باشد برای خودمان مفید است .

یعنی اگر من در یک صبح سرد زمستان بیدار شوم و بروم برای گنجشگکان گرسنه‌ی سرمازده روی برف‌ها دانه بریزم ، قبل از آن که دانه ها از گلوی گنجشک‌ها پایین برود کلی حالِ‌خوب از گلوی خودم پایین می‌رود و پایین رفتن حالِ‌خوب همانا و زیباتر شدن آن روز همانا !

  • زینب رمضانی


پیش نوشت :

خواندن این پست چیزی به اطلاعات و آگاهی شما اضافه نخواهد کرد ، حتی باعث نخواهد شد که لبخند روی لبتان بنشیند :)

این حرف‌ها درد دل های یک دختربچه‌ی گیج و احساساتی است !

  • زینب رمضانی

            

همیشه فکر می‌کردم برای موفق شدن و رسیدن به مدینه‌ی فاضله‌ی ای توی ذهنم دارم باید تمام امکانات و شرایط و آدم ها دور هم جمع شوند ! فکر می‌کردم هرچقدر هم که تلاش کنم و پوست خودم را بکنم و زحمت بکشم و عرق بریزم بازهم تا زمانی که تمام شرایط جورنشود هیچ اتفاق خوبی برایم نخواهد افتاد.
  • زینب رمضانی


مردم شریف سرزمینم !

دیگر وقتش رسیده کمی بیشتر حواسمان را جمع کنیم .


بیایید حتی اگر شده کمی دراندیشه هایمان تجدیدنظر کنیم ؛ بیایید برگردیم به دوران بچگی و به خاطر بیاوریم که افکار امروزمان حاصل کدام تصمیم آن دوران است ؟

ببینیم عقایدمان حاصل مطالعه و بحث و بررسی و عرق‌ریختن های خودمان است یا لقمه‌ی نیم جویده‌ی دیگران را بلعیده‌ایم ؟

  • زینب رمضانی


ظرفی که خالی باشد را با هرچیزی میشود پرکرد ؛ طلای ذوب کرده ، آب ، شربت گلاب دوآتیشه ، پلومرغ زعفرانی ، بستنی سنتی پرخامه و یا حتی سرگین گاو !

  • زینب رمضانی





پیش نوشت :

قصد دارم در ادامه‌ی ’پروژه‌ی نوشتن‘ که آن را از اواسط تابستان امسال شروع کرده ام درباره‌ی آدم های مهم زندگیم بنویسم.

با انجام این کار درواقع با یک تیر چند نشان را می‌توانم بزنم ؛ اول از همه اینکه از آ‌نها تشکر کرده‌ام و بعد از آن اینکه درس‌های مهمی که از آنها آموخته ام در ذهنم نهادینه می‌شود 

ودر آخر هم باعث تقویت مهارت‌های نوشتنم می‌شود.

خدا را چه دیدید؟ شاید من ’ J K rowling' بعدی باشم :)

  • زینب رمضانی

                                         




کتاب بابالنگ دراز را از فیلم و کارتون و سریال هایش خیلی بیشتر دوست دارم 

شاید آن را بیش از صدبار از اول تا آخر ( از روی جلد شروع کرده ام به خواندن و تا پشت جلدش را دقیق و موشکافانه مطالعه کرده ام ) خوانده ام وهربار بنابر شرایط سنی ام نتایج و برداشت های متفاوتی از کتاب داشته ام .

  • زینب رمضانی

             


اول مهرماه  دوسال پیش بود ؛ تازه آمده بودیم اصفهان و وارد مدرسه‌ی جدید شده بودم ؛ غریبه بودم و تنها و دوستی نداشتم که مثل همیشه بدوم توی بغلش و بگویم چقدر دلم برایش تنگ شده است.


پرسان پرسان و عصا به دست توی حیاط بزرگ مدرسه گشتم و کلاسمان را پیدا کردم ؛ کلاس سوم ریاضی !

اولین کسی که از بچه های کلاس نظرم را جلب کرد دخترک تپل و سفیدروی زیبایی بود که موهای مشکی همچون شبش از زیر مقنعه بیرون آمده بود .

دخترک پرحرف وپر هیاهو بود و همین ویژگی چیزی بود که او را از بچه های ساکت کلاس جدا می‌کرد.

لهجه‌ی غلیظ اصفهانی اش و ظاهر زیبا و شیک پوشش این تصور را برایم به وجود آورده بود که او اهل اصفهان است 

عمیقا دوست داشتم با او دوست بشوم ؛ انگار توی آن کلاسی که بیشتر شبیه ماتم کده بود تنها کسی بود که می‌شد روی دوستی اش حساب کرد.


حرف هایش هم برایم خیلی جالب بود ؛ می‌گفت برادر عزیزی دارد که مقیم آلمان است وهراز چند گاهی برایش هدایایی می‌فرستد

می‌گفت فرزند دهم یک خانواده‌ی بزرگ است و کلی خواهر زاده و برادر زاده دارد.

مدتی که گذشت دیدم چقدر این دخترک خوش اخلاق پرحرف را دوست دارم ؛ از معاشرت با او لذت می‌بردم


کمی بعد حسابی باهم دوست شده بودیم

دوستی با او باعث می‌شد کمتر احساس غریبی کنم و حس بهتری داشته باشم.


تا اینکه یک روز چیزی فهمیدم که اصلا انتظارش را نداشتم 

شنیدم که به یکی از بچه ها می‌گفت :

پدرم مدتی پیش از افغانستان برگشت و برایم یک لباس محلی افغانستانی آورد .


کم کم داشتم شاخ در می‌آوردم ؛ آن لهجه‌ی غلیظ اصفهانی و آن ظاهر شیک و زیبا و دلبرانه کجا و تصور من از افغانستانی ها کجا؟

دوست زیبای خوش اخلاق من افغانستانی بود ؟؟؟

تصورش را هم نمی‌کردم


آخر سال که شد با خودم فکر کردم که آیا واقعا بین من واو فاصله ای هست؟

آیا برایم مهم است که ملیت و حتی مذهبش بامن متفاوت است ؟

آیا واقعا این حرف هایی که همه می‌زنند برایم پشیزی ارزش داشت ؟


وجواب تمام این سوال ها یک نه قاطعانه بود که تمام این سوال ها را پاسخ می‌داد .



امروز را که نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر دلم برایش تنگ شده 

چقدر دلم هوای آن موقع هایی را کرده که به او می‌گفتم : تو با اینهمه زیبایی حق مرا خورده ای !

دلم برای لهجه‌ی اصفهانی اش 

برای پفک هایی که می‌خرید و یک دانه اش هم به خودش نمی‌رسید

برای کتاب هایی که همیشه دستش بود 

برای همه اش چقدر تنگ شده ...



زهرای عزیزم 

دلم برایت خیلی تنگ می‌شود

ممکن است ازهم دورباشیم یاحتی دیگر هیچوقت همدیگر را نبینیم ولی تو را هرگز از یاد نمی‌برم 

مواظب خودت باش

گیسو کمند زیبای من 



امضا : دوست تو زینب !




  • زینب رمضانی
 




چو عاشق می‌شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد ...




پی نوشت :  کلمه‌ی عشق شما را یاد چه (موزیک ، طعم ، شهر و ...) می‌اندازد ؟

پاسختان را کامنت کنید .


  • زینب رمضانی