روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

۱۱ مطلب با موضوع «تمرین نویسندگی» ثبت شده است


تمام امروز را از دل درد به خودم می‌پیچیدم، دقیقا مثل کسی که مار او را زده باشد؛ هر چند دقیقه یکبار برای چند لحظه  آنقدر دردش زیاد می‌شد که گمان می‌کردم الان است هیبت رعنای جناب عزرائیل جلوی چشمم سبز شود و جان از تنم به در برود .

سرم آنقدر گیج می‌رفت که به سختی جلوی چشمم را می‌دیدم و به محض اینکه سعی می‌کردم روی پاهایم بایستم، مثل درختی که با تبر به ریشه‌اش زده باشند پخش زمین می‌شدم .

  • زینب رمضانی


حتما شماهم بارها شنیده اید که کار خوب کردن بیشتر از آن که برای بقیه فایده داشته باشد برای خودمان مفید است .

یعنی اگر من در یک صبح سرد زمستان بیدار شوم و بروم برای گنجشگکان گرسنه‌ی سرمازده روی برف‌ها دانه بریزم ، قبل از آن که دانه ها از گلوی گنجشک‌ها پایین برود کلی حالِ‌خوب از گلوی خودم پایین می‌رود و پایین رفتن حالِ‌خوب همانا و زیباتر شدن آن روز همانا !

  • زینب رمضانی



شما را نمی‌دانم ولی برای من روز تولدم مهم ترین روز دنیاست ! 
  • زینب رمضانی


وارد بازار کفش فروش‌ها که می‌شوی کلی کفش جورواجور می‌بینی !
ازکفش چرم ایتالیایی که مخصوص از ما بهتران است گرفته تا کتانی و کفش پاشنه‌دار و یا این کفش‌های ده-پانزده هزار تومانی .
من که توی زندگیم کفش گران‌تر از صدوپنجاه هزارتومان نپوشیده ام ؛ نه اینکه دلم نخواهد ها ، نه ! یعنی راستش قبل از اینکه پول دستم بیاید آنقدر برایش چاله می‌کنم که فرصت به کفش خریدن نمی‌رسد .
  • زینب رمضانی

آدم‌هایی که مرا از نزدیک می‌شناسند به خوبی می‌دانند که غذای مورد علاقه ام فلافل تند دونانه است ؛ فلافل غذای خوشمزه و ارزان قیمتی است که هر جایی می‌شود پیدایش کرد . 
توی هر جهنم دره‌ی پرت و دورافتاده ای هم که بروی باز اگر خوب بگردی می‌توانی یک چرخ‌طوافی پیدا کنی که رویش فلافل بفروشند .
من فلافل شهرهای مختلف را امتحان کرده ام ؛ درست است که توی زندگیم خیلی مسافرت نرفته ام ولی توی شهرهایی مثل اصفهان و شیراز و مشهد و همدان و کردستان فلافل خورده ام .
تازگی ها هم یک مغازه‌ی کوچک فلافل فروشی گوشه‌ی یکی از بازارهای اصفهان پیدا کرده ام که صاحبش بچه‌ی خود آبادان است و فلافل اصل جنوبی برای مشتری هایش می‌پیچد .
به نظر من این فلافل فروشی‌های سلف سرویس ، اصل فلافل را زیر سوال برده اند ؛ اصلا مزه‌ی فلافل به این است که یک نفر دیگر در کثیف ترین حالت موجود برایت بپیچدش وگرنه اگر خودت برای خودت فلافل بپیچی مثل این است که خودت خودت را بغل کنی ! همانقدر بی معنی و لوس .
  • زینب رمضانی
پیش نوشت اول:
اصلی ترین ابزار یک نمایشنامه نویس برای جذب مخاطب « دیالوگ» است ؛ با خواندن نمایشنامه‌های خوب می‌آموزیم چگونه می‌شود با استفاده از دیالوگ ها ، موقعیت های خوب وخلاقانه ایجاد کرد.
نمایشنامه‌ها خیلی راحت خوانده می‌شوند ، سفیدی بین سطرها زیاد است .طی روز در هرجایی که هستیم می‌توانیم تکه ای از یک نمایشنامه را مطالعه کنیم.
نمایشنامه ها حجم زیادی ندارند و مطالعه‌ی آن‌ها به سرعت به پایان می‌رسد.
حتی اگر خیلی پیگیر باشید می‌توانید روزی یک نمایشنامه بخوانید.
نمایشنامه خوانی از هرلحاظ شمارا خلاق‌تر می‌کند ، حتی می‌آموزید که بهتر زندگی کنید و دیگران را خیلی عمیق تر درک کنید.
~شاهین کلانتری
  • زینب رمضانی

اخبار را که مرور می‌کنیم بیشتر از همه یک اسم به چشم می‌خورد ؛ ”جنگ“ !
شک ندارم اگر در زمان آدم ابوالبشر هم رسانه و اخبار بود باز هم سهم جنگ در اخبار مهم دنیا بیشتر از بقیه‌ی چیزها می‌بود .
فکرش را بکنید ؛ یک روز از خواب بیدار می‌شدی وسایت های خبری را که چک می‌کردی اینطور تیتر زده بودند :
’’ ادامه‌ی مذاکرات هابیل و قابیل به هفته‌ی آینده موکول شد ؛ آنها خواستند جزئیات مذاکره محرمانه بماند و تا اعلام نتایج مذاکرات ، رسانه‌ای نشود. “
  • زینب رمضانی


مدت ها قبل به طور اتفاقی فهمیدم که قصاب ها چقدر آدم های جذابی هستند.

چند سال پیش( یادم نیست دقیقا چند سال !!) وقتی همراه مادرم به خرید رفته بودم به طور اتفاقی وارد مغازه قصابی ای شدم که تازه در محله مان باز شده بود .

قصابی زیبا ولاکچری که نظیرش را تا آن موقع در محله مان نداشتیم !!

وارد مغازه که شدیم چنان محو زیبایی در ودیوار مغازه بودم که فرصت نکرده بودم آقای قصاب را به چشم خریدار ببینم .

  • زینب رمضانی


اصولا هرچیز خوب و قشنگی مرا یاد شیراز می اندازد ❤❤

چرایش را خودم هم نمی‌دانم

حس عجیب وناگفتنی ایست ...

  • زینب رمضانی




پیش نوشت:

خواستم برای مدتی شبیه این نویسنده‌های گزیده کار وسخت گیر که هر ده پانزده سال یکبار ، اثری را منتشر می‌کنند ! من هم دیر به دیر روی وبلاگ پستی منتشر کنم :)

منتظر بودم ایده‌ی حیرت انگیزی به ذهنم برسد تا نوشتن را آغاز کنم .

با استناد به شعر :

”کم گوی وگزیده گوی چون دُر“

ولی این وسواسی بودن و کم تر نوشتن باعث شد قلمم خشک شود به طوری که بعد از گذشت چند روز ، نوشتن برایم سخت تر از قبل شد و گویا رشته‌ی کار از دستم در رفت واین ابدا چیزی نبود که دلم بخواهد اتفاق بیفتد ،

این شد که تصمیم گرفتم نوشته هایم را هرچند عالی نباشند منتشر کنم . این نوشته هم یکی از آنهاست .




راستش را بخواهید من توی خیالات خودم این شکلی نیستم که هستم ؛ نه اینکه کلا این شکلی نباشم ها ، نه ! ولی خب خیلی متفاوت از این چیزی هستم که هستم !

بگذارید کمی بیشتر توضیح بدهم .

  • زینب رمضانی