روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

دغدغه‌های ذهن پریشان یک نوجوان جهان سومی

روز نوشته‌های زینب رمضانی

زینب رمضانی یک نوجوان هیجده نوزده ساله است که سعی دارد پس از این همه یادگیری اجباری ، مدتی را برای یادگیری آنچه واقعا به آن عشق می‌ورزد اختصاص بدهد که اتفاقا یکی از آنها ”نوشتن“ است .

همچینن خوب می‌داند نوشتن چیزی نیست که به الهامات درونی وابسته باشد و همانند مهارت های دیگر نیازمند شوروشوق و نظم است .

او نوشتن را راهی برای بیشتر دانستن و بهتر فهمیدن و آدم بهتری بودن می‌داند .

نوشته هایش را در وبلاگی محقر منتشر می‌کند به امید آنکه خریداری بیابد ...

دلش می‌خواهد روزی به اندازه‌ی داستایوسکی ماهر و معروف شود :)

بایگانی
آخرین نظرات

۵ مطلب با موضوع «باسوادترشدن» ثبت شده است


پیش نوشت :

ورود به دانشگاه و زندگی کردن با عنوان دلپذیر ِ ’ دانشجو‘ بی تردید یکی از پنج اتفاق مهمی است که توی زندگی هرکسی می‌افتد ؛ حداقل فکر می‌کنم که برای من اینگونه باشد .

از روزی که وارد دانشگاه شده ام آنقدر به من خوش گذشته که بعید می‌دانم اگر سعادت سفر به بلاد ایتالیا نصیبم می‌شد اینقدر به دلم می‌چسبید ؛ لذت حضور درکلاس استادانی که اغلب شان حرف های خوبی برای گفتن دارند و حس قشنگ قدم زدن در جایی که پیش از تو بزرگانی روی آن قدم زده اند را اصلا نمی‌توانم به زبان بیاورم . قبلا شنیده بودم که می‌گفتند دانشگاه کمک زیادی به بهتر شدنتان نخواهد کرد ولی حواسشان نبود که اضافه کنند اگر کسی علاقه‌ی کافی و شور و شوق زیاد داشته باشد می‌تواند به دانشگاه به چشم یک سکوی پرتاب قوی نگاه کند . علی الخصوص برای کسی شبیه من که نه ژنِ‌خوب دارد و نه آزادی زیادی برای سیر وسفر و ماجراجویی درپی آدم‌های خاص !

برای من همین دانشگاه از سرم هم زیاد است ؛ از هر استاد چهارتا چیز به درد بخور هم که یاد بگیرم و خودم هم آدم‌ باشم و از توانایی های بالقوه ام استفاده کنم بارم را بسته ام . اگر کنارش هم برای دلم چند خطی بنویسم که خدای نکرده غمباد نگیرم که دیگر محشر می‌شود .

دوست دارم برایتان درباره‌ی یکی از استادان عزیز [ و ناز !] که درس ریاضی۱ را ارائه می‌دهد بنویسم ؛ فکر می‌کنم این هارا حتما باید بنویسم چون اگر ننویسم ممکن است گرد پیری که روی سر و صورتم نشست تمام این خاطرات عزیز را از یاد ببرم و چقدر حیف می‌شود آنموقع !

  • زینب رمضانی

پیش نوشت :
قرار بود در سری مطالب تحت عنوان ’باسوادتر شدن من‘ برایتان از تجربیاتم در دانشگاه بنویسم ؛ تجربیات بعضا عجیب و غریبی که می‌شود بعضی هایشان را ’سوتی ‘ نامید.
به جرئت می‌توانم به حال و هوای این روزهایم لقب ’ گمگشته‘ بدهم ؛ چون آنقدری که من درطی این چند روز در دانشگاه گم شده ام مارکوپولو در طی سفرهای دوردنیایش گم نشده بود.
  • زینب رمضانی

پیش نوشت :
حتما شما هم زیاد شنیده اید افرادی که دائم با عدد ورقم و تیر وستون و تراز و امثالهم سروکار دارند ، احساس سرشان نمی‌شود وهمه چیز را صفر ویک می‌بینند و با یک من عسل هم نمی‌شود خوردشان .
می‌خواهم بگویم کاملا درست شنیده اید :)
ولی علم آمار می‌گوید :
’’ در هر جامعه‌ی آماری تعدادی از اعضا به عنوان استثنا شناخته می‌شوند و برای گزارش ویژگی های یک جامعه از ذکر خصوصیت های اعضای استثنا صرف نظر کرده و ویژگیهای غالب را بر می‌شمریم . ‘‘
صحبت بالا درمورد جامعه‌ی مهندسان هم صدق می‌کند و من در ادامه‌ی سلسله متن های ’ باسوادتر شدن من ‘ قصد دارم درمورد اعضای استثنای دانشگاه صنعتی اصفهان برایتان بنویسم .
  • زینب رمضانی

پیش نوشت :
در پست قبلی برایتان از اردویی که در دانشگاه برای دانشجویان جدید الورود برگزار شده بود نوشته بودم ؛ در ادامه‌ی متن ’ باسوادتر شدن من ‘ قصد دارم درمورد تجربیات اولین روز دانشجو بودنم برایتان بنویسم .


روزی که از اردو برگشتم آنقدر خسته شده بودم که قدم‌های آخر را به سختی بر می‌داشتم .‌ولی با این حال چند قلم جنس ضروری بودند که باید می‌خریدمشان و به جز همان روز هم فرصت دیگری نداشتم ؛ شارژر تبلتم خراب شده بود و راپید هایم هم ته کشیده بودند ؛ کلاسورم هم برگه لازم داشت !
  • زینب رمضانی

پیش نوشت :
دانشگاه رفتن برایم هدفی بود که مدت زیادی برایش تلاش کردم و به قول خودم رمقم کشیده شد تا پذیرفته شدم ؛ سری نوشته‌هایی که در باب باسوادتر شدن می‌نویسم درباره‌ی تجربیات من در دانشگاه است .


باسواد تر شدن من هم داستان‌های مخصوص به خودش را داشت و از همان شبی که نتایج را اعلام کردند تا همین لحظه‌ای که درحال نگارش این سطور هستم ، دقیقه ای نبوده که اتفاق جالبی تویش نیفتاده باشد و به قول نیایش : ’ چقدر همه چیز حیرت‌زده‌ کننده است ! ‘
  • زینب رمضانی